مرتضى راوندى
395
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
به پادشاهى برگزيدند . سلطان محمد خدابنده ( 996 - 985 ه . ) به علت نداشتن تربيت صحيح و نابينايى ، آلت دست درباريان و زن خود مهدعليا بود . پس از كشته شدن مهدعليا سلطان - محمد بيش از پيش در معرض تحريكات و دسايس اميران قزلباش قرار گرفت . وى براى رهايى از تحريكات نظاميان ، حقوق عقب افتادهء چهارده ساله ارتشيان را پرداخت ، با اين حال وضع ارتش خوب نبود . عثمانيها همين كه وضع عمومى ايران را آشفته ديدند بار ديگر در صدد بر آمدند كه كشورهاى قفقاز و كرانهء بحر خزر را تصرف كنند و با به دست آوردن راه بازرگانى ولگا - بحر خزر به اين راه ترانزيتى دست يابند . آنها پس از يك رشته لشكركشيهاى بيحاصل و قتل و كشتارهاى فجيع ، با مقاومت دلاورانهء حمزه ميرزا ، وليعهد شجاع ايران ، روبرو شدند . پس از آنكه حمزه ميرزا در نتيجهء تحريكات قزلباشان ، كشته شد ، عثمانيها سراسر آذربايجان را به تصرف خود درآوردند و تبريز را غارت كردند . در جلد اول كتاب عالمآراى عباسى ، صفحهء 316 ، فجايع عثمانيها چنين توصيف شده است : جميع خانهها كه به طلا و لاجورد تزيين يافته بود ، خراب شده ، درها و پنجرههاى نقاشى كنده شده و به جاى هيمه سوخته شده بود ، و درختان باغها و باغچهها قطع شده و هيمهء ساليانه به قلعه كشيده شده بود و از چندين هزار خانهء دلنشين يك خانه كه استعداد نشيمن يكى از اواسط الناس را داشته باشد ، سالم نمانده بود و جميع دكاكين و خانات كاشىكار دو طبقه و حمامات ، ويرانشده و اجساد قتيلان تبريزى همچنان در كوچهها و بيوت و بازارها افتاده بود . با مرگ عثمان پاشا عثمانيها با دادن 20 هزار تلفات عقب نشينى كردند . حمزه ميرزاى وليعهد با اينكه مردى شجاع و جنگاور بود از نعمت عقل و دور - انديشى نصيبى نداشت ؛ وى با افراط در شرابنوشى و كينهتوزى با بزرگان كشور ، فرصت مناسبى به دشمنان ايران داد و از فتوحات خود نتيجهء مطلوب نگرفت . در همان ايامى كه مقدمات صلح ايران و عثمانى فراهم مىشد ، حمزه ميرزا در حالى كه در بستر راحت غنوده بود ، به دست دلاك خود كشته شد . در چنين شرايطى ، شاه در انديشهء مملكت نبود « شاه محمد صفوى به سبب ضعف نفس ، درويش خويى و كور بودن ، دست از امور سلطنت كشيده و فقط به عنوان شاهى قناعت كرده بود ؛ غالبا در حرمسرا به سر مىبرد و به معاشرت زنان يا كارهاى كودكانه مشغول بود ؛ از آن جمله نوشتهاند كه گاه چند گربه را لباسهاى ابريشمين مىپوشانيد و زنگولههاى زرين بر گردن مىبست و فرمان مىداد كه شيپور و كرنا بزنند ، آنگاه خود دست مىزد و شادى مىكرد . چون به او مىگفتند : شاها ، سربازان عثمانى فلان شهر را گرفتند چرا راحت نشستهاى ؟ در جواب بتغير مىگفت : صبر كنيد تا عروسى گربههاى من تمام شود ! به همين جهت ، مردم تبريز . براى او تصنيفهاى توهينآميز ساخته بودند ، كه مطربان با ساز مىزدند ، از آن جمله هنگامى كه شهر تبريز به دست عثمان پاشا افتاد ، تصنيفى برايش ساختند كه ترجمهء آن چنين آغاز مىشد : « تو تبريز را ويران كردى و به سلطان مراد