مرتضى راوندى
390
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
قيام تبريز « يكى از نمونههاى بارز نارضايى تودههاى مردم از سياست دولت شاه - طهماسب اول ، همانا شورش پيشهوران و بينوايان شهر تبريز بود كه از 1571 تا 1573 م . ( 981 - 979 ه . ) طول كشيد . تبريز در آغاز قرن شانزدهم ميلادى ، سيصد هزار نفوس داشت و مركز و ملتقاى جادههاى ترانزيتى اروپا و آسيا و طرق كاروانرو تجارى و محل تحويل و انتقال كالاها و مركز صنايع ابريشمبافى و پشمبافى و ريسباف و تيماجسازى و اسلحهسازى و غيره بود و بعد از انتقال مقر و پايتخت شاهى به قزوين نيز شهر بزرگى به شمار مىرفت . حسن روملو داستان مفصلى از شورش تبريز نقل مىكند ، و در تاريخ جهانآراى عباسى اسكندر بيگ منشى ، مورخ قرن هفدهم ميلادى ( قرن يازدهم هجرى ) اطلاعات مختصرى در آنباره ديده مىشود . هردو مورخ قرن ، از لحاظ وضع اجتماعى خويش ، با شورشيان دشمنى مىورزيدند ولى با اين حال ، مطالب جالبى نقل مىكنند . . . مؤلفان ايرانى دربارهء اوضاع تبريز و سبب اصلى قيام اطلاعات جامعى به دست نمىدهند . . . فقط مىتوان حدس زد كه مبارزهء اين دستجات انعكاسى از تضاد ميان بزرگان شهرى ( فئودالها و تجار ) و قشرهاى پايين مردم تبريز بود . نام عاصيان ، كه حسن روملو و اسكندر منشى در كتب خويش آوردهاند ، از جنبهء اجتماعى عصيان سخن مىگويد . اين دو مورخ عاميان را اجلاف و اجامره و رنود و اوباش مىخوانند و چنان كه پيش گفتيم ، مورخان ايرانى قرون وسطى عادتا روستاييان و پيشهوران و بينوايان شهرى را به اين القاب مىخواندند . حسن روملو عدهاى از نمايندگان پيشهوران و كسبه را نام مىبرد كه جزو رهبران نهضت بودهاند ، مثلا از يك نمدمال و يك كفشدوز و يك سبزىفروش و فرزند يك شلوار - دوز و عدهاى ساربان ياد مىكند كه هاديان نهضت بودند . به گفتهء دالساندرى ، صنف قصابان در اين نهضت نقش فعالى داشتند . گذشته از اين ، پهلوانان شهر تبريز نيز در رهبرى ، وظيفهء نمايانى داشتند . پهلوانان ، كشتىگيران حرفهاى بودند كه در زورخانهها در برابر تماشاچيان زورآزمايى مىكردند و صنف خاصى را تشكيل مىدادند . پهلوان يارى رهبر اصلى شورش بود . بزرگان و اركان دولت بارها اصرار ورزيدند كه شاه طهماسب اول براى قلع و قمع اجامر و اوباش ، عدهاى سپاهى بفرستد ولى شاه مسامحه مىكرد و ترديد داشت و بهانه مىگرفت كه حيف است چنين ناحيهء مهمى را تباه كند ، اما علت واقعى ترديد شاه همانا وضع بسيار وخيم دولت صفويه بود . ارتشيان سالها بود كه مواجب نگرفته بودند و قابل اعتماد نبودند ، و گيلان شورش كرده بود ، بدينسبب شاه ، يوسف بيگ اوستاجلو را كه ، مديرى كارآزموده و مدبّر شمرده مىشد ، به داروغگى تبريز برگزيد و به وى دستور داد با شورشيان وارد مذاكره شود . يوسف بيگ به دستور شاه عمل كرد و موفق شد كدخدايان محلات شهر را متقاعد سازد تا مبارزه با بزرگان را موقوف كنند . اين موافقت با سوگند طرفين استوار شد و هيچيك از شورشيان مجازات نشدند . ولى على الظاهر شهريان فقير از موافقتنامهء منعقدهء ميان كدخدايان شهر و يوسف بيگ راضى نبودند . . . بار ديگر شورش آغاز شد . يوسف بيگ از شاه يارى خواست ، علما و فقهاى نافذ الكلمهء شيعه فتوايى نوشته اعلام كردند كه مصدوم ساختن اجامر و اوباش تبريز