مرتضى راوندى

348

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اين جماعت كه در راه وصول به آمال پست خويش مقيد به هيچ قيد اخلاقى و مراعى هيچگونه فضيلتى نيستند ، چون مقتدر و متنفذ شده و اختيار جان و مال و عرض و ناموس افراد زيردست را به استبداد و غصب به كف آورده‌اند ، هركه را بينند دم از فضايل اخلاقى مىزند يا مردم را به آن راه مىخواند ، چون با مذهب مختار ايشان دشمنى و عناد مىورزد ، از ميان برمىدارند و يا به توهين و تحقيرش مىپردازند . نتيجهء اين كيفيت آن مىشود كه به اندك‌زمانى ، اهل فضيلت و تقوى يا مهجور و بلا اثر مىمانند ، يا از بيم جان و به اميد نان مذهب مختار مقتدرين و متنفذين را اختيار مىنمايند . به اين ترتيب ، به تدريج رقم نسخ بر اخلاقيات و فضايل كشيده مىشود ، و اين جمله حكم مذهب منسوخ پيدا مىكند . علما و قضات و عدول و شحنه و حاكم و عسس كه بايد مردم را به راه راست و درست هدايت كنند و آمرين به معروف و ناهيان از منكر باشند ، به مذهب مختار امراء و سلاطين مىگروند و « الناس على دين ملوكهم » يا به گفتهء عبيد « صدق الامير » را به كار مىبندند و از آن باكى ندارند كه كسى زبان به طعن و لعن ايشان بگشايد و راه و روش آنان را خلاف سيرهء مرضيهء گذشتگان بداند ؛ چه به عقيدهء اين گروه ، راه درست آن است كه ايشان را بالفعل و به فوريت به سرمنزل مقاصد آنى و شاهد مطلوبهاى مادى و نفسانى برساند . ظلم و بيعدالتى و غصب و شكستن عهد و پيمان و نقض قول و قسم در مذهب اينچنين مردم ، خود از وسايل كاميابى است . اينكه صلحاى قديم در اين راه چه مذهبى داشته و نقادان آينده در اين خصوص چه خواهند گفت ، در پيش چشم ايشان وزن و اعتبارى ندارد ، بلكه پيروان اين مذهب ، در باطن به اين گونه احكام و آراء مىخندند و صاحبان آنها را به سخافت عقل و وهم دوستى و كهنه‌پرستى متصف مىدانند . اين مذهب همان است كه اروپاييان آن را به نام « ماكياول » ايتاليايى تدوين‌كنندهء قواعد آن در اروپا ، مذهب ماكياولى مىخوانند . مطالعهء تاريخ ايران در دورهء فترت بين مرگ سلطان ابو سعيد ، آخرين پادشاه سلسلهء ايلخانى ، و استيلاى امير تيمور گوركان ، متضمن شرح هرج‌ومرج عجيبى است كه در اين ايام در ايران ، بر اثر قيام مدعيان عديدهء سلطنت و كشمكشهاى دائمى ايشان پيش آمده بود ، و صدماتى كه در آن دوره ، متعاقب آن وقايع به مردم و خرابيهايى كه به آباديها رسيده چنان اوضاع را آشفته و مردم را پريشان كرده بود كه در اواخر ، حتى صالحترين افراد ، آمدن خونريز بيباكى مانند تيمور را به دعا و به جان و دل از خدا مىخواستند . شاعر بلندنظر شيراز حافظ ، پس از آنكه از مشاهدهء اين اوضاع و احوال به تنگ آمده ، باكمال بيصبرى مىگويد : سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل * شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمى . . . آدمى در عالم خاكى نمىآيد به دست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى