مرتضى راوندى

349

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى در زمانى كه مادر يكى از پادشاهان عصر علنا به فسق و فحشاء روزگار مىگذارد و زوجهء ديگرى براى آنكه شوهرش فاسق او را به حبس افكنده شوهر خود را در بستر خواب به فضيحترين طرزى مىكشد ، و زوجهء اميرى ديگر به طمع ازدواج با برادرشوهر ، او را به دفع زوج خويش برمىانگيزد و پادشاهى به دست خود ، پدر را كور و با مادر زنا مىكند ، و پادشاه ديگرى علنا امراى خود را به طلاق گفتن زنان خويش وامىدارد و در عشق‌ورزى نسبت به آنان به غزلسرايى مىپردازد و هيچ وزيرى ، گرچه در كفايت و فضل به پايهء رشيد الدين فضل اللّه و پسرش خواجه غياث الدين محمد باشد ، سر سلامت به گور نمىبرد و دسيسه و توطئه و برادركشى و دزدى به اعلا درجه مىرسد و اكثر شعرا و قضات و علما نيز براى خوش آمد طبقهء فسقهء فجره ، كه قدرتى يافته‌اند ، اعمال ايشان را عين فضيلت و تقوى و بر منهج حق و صواب جلوه مىدهند ، حال طايفهء قليلى كه به اين رذايل و فجايع آلوده نشده و عفت ذاتى و مناعت طبع و پاكى فطرت ، آنان را بر كنار نگاهداشته ، معلوم است كه به چه منوال مىگذشته ، و مشاهدهء آن عالم عجيب چگونه ايشان را افسرده و برآشفته مىداشته است . عموما حال افسردگى و برآشفتگى چنين مردى ، در چنان اوضاع و احوال گريه و ندبه به يكى از دو صورت ، ظاهر و علنى مىشود ، يا بر وضع پسنديدهء گذشته تأسف مىخورند و بر تبدل آن به وضع ناگوار زمان خود گريه و ندبه سر مىكنند و يا آنكه بر بىخبرى و حماقت و كوتاه‌بينى معاصرين خود مىخندند و در همه حركات و سكنات و باد و بروت و تفرعنات ايشان به چشم سخريه و استهزا مىنگرند ؛ مخصوصا وقتى كه آن طبقه مردم به عيان مىبينند كه حاصل چهل سال رنج و غصهء ايشان در راه كسب فضايل و تمرين اخلاقيات ، در جنب ناپرهيزگارى و فساد ديگران هيچ قدر و عظمتى ندارد و هيچكس هنر و كمال آنان را حتى به قيمت لقمهء نانى كه با آن بتوان زنده بود ، نمىخرد ، به همه چيز دنيا و به همه شؤون زندگانى انسانى از جمله به كمالات و معنويات آن نيز ، به ديدهء بىاعتبارى و كم ثباتى نظر مىكنند و همه را با خنده و سبكروحى تلقى مىنمايند . اما نبايد پنداشت كه اين خنده نشانهء رضا و از سر موافقت است بلكه خندهء ترحم و استهزايى است كه از سراپاى آن ، حس انتقامجويى و انتقامخواهى نمايان است . در غير از مورد جمعى بيخرد و بى خبر ، كه ابلهانه مىخندند و خود را به سبكى و بىادبى مىشناسانند ، در بسيارى موارد ديگر ، طبيعت براى حفظ ذات و دفاع تن و روان از فرسوده شدن در زير پاى درد و غم و سوختن در كورهء رنج و الم ، انسان را خواهى نخواهى به خنده و شوخى و طيبت و هزل مىكشاند تا حالى وقت او خوش شود ، و دل شيداى او قليل مدتى از درك غم و اندوه غافل بماند . از مطالعهء رسالهء دلگشاى عبيد به خوبى واضح است كه در عصر او و چهل