مرتضى راوندى

345

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خالى شد . . . كذب و تزوير را وعظ و تذكير دانند و تحرمز و نميمت را صرامت و شهامت نام كنند ، و زبان و خط اويغورى را فضل و هنر تمام شناسند . هريك از ابناء السوق در زى اهل فسوق اميرى گشته و هر مزدورى ، دستورى . و هر مزورى وزيرى و هر مدبرى دبيرى و . . . هر شيطانى ، نايب ديوانى . . . و هر شاگرد پايگاهى ، خداوند حرمت و جاهى و هر فراشى ، صاحب ذور باشى و هر جافيى ، كافيى و هر خسى ، كسى و هر خسيسى ، رئيسى و هر غادرى ، قادرى و هر دستار بندى بزرگوار دانشمندى . . . و هر حمالى از مساعدت اقبال با فسحت حالى آزاده دلان گوش به مالش دادند * وز حسرت و غم سينه به نالش دادند پشت هنر آن روز شكتست درست * كين بيهنران پشت به بالش دادند » « 235 » هيأت حاكمهء آن روز ايران ، براى پيش بردن مقاصد خود ، احتياج به مردم شرافتمند و اصيل و پاكدامن ، نداشتند بلكه فقط به يارى عناصر پست و فرومايه ، اجراى منويات آنها صورت - پذير بود . وصّاف الحضرة ، خواجگان و رجال آن دوران را چنين توصيف مىكند : « تبارك اللّه ازين خواجگان بىحاصل * كه گشته‌اند بناگه ملوك اهل بلوك همه شقىشدگان در ازل همه منحوس * همه فلكزدگان تا ابد همه مفلوك نه هيچ بازشناسند صاحب از مصحوب * نه هيچ فرق توانند مالك از مملوك . . . جز اشك حاصل ادرار نيست مردم را * كه عشر مىطلبند از تكدى صعلوك » « 236 » سيف الدين محمد فرغانى شاعر و عارف عاليقدر قرن هفتم و هشتم نيز فساد زمان و آشفتگى اوضاع اجتماعى و اقتصادى عصر خود را چنين بيان مىكند : در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود * كآمدن من به سوى ملك جهان بود بهر عمارت سعود را چه خلل شد * بهر خرابى نحوس را چه قران بود بر سر خاكى كه پايگاه من و تست * خون عزيزان بسان آب روان بود . . . اين تن آواره هيچ جاى نمىرفت * بهر امان ، كاندرو نه خوف به جان بود آب بقا از روان خلق گريزان * باد فنا از مهيب قهر وزان بود . . . قوت شبانه نيافت هركه كتب خواند * ملك سلاطين بخورد هركه عوان بود . . . آنكه به سر ، بار تاج خود نكشيدى * گرد جهان همچو پاى ، كفش‌كشان بود . . . زر و درم چون مگس ملازم هر خس * در و گهر چون جرس خلّى خران بود ناخلف و جلف ، و خلف عادت ايشان * مادر ايام را چنين پسران بود از پى آيندگان ز ماضى حالى * گفتم و تاريخ آن فساد زمان بود براى آنكه خوانندگان به پريشانى احوال مردم آن روزگار واقف گردند ، سطرى چند از نوشته‌هاى شمس قيس رازى را كه پس از سالها سرگردانى در بلاد خراسان و عراق سرانجام به سرزمين امن و آرام پارس روى آورده است ، در اينجا نقل مىكنيم :

--> ( 235 ) . تاريخ جهانگشا ، پيشين ، ج 1 ، ص 4 و 5 ( 236 ) . اديب عبد اللّه شيرازى ، تاريخ وصاف ، ص 363 .