مرتضى راوندى

346

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

وى مىگويد : در سنهء عشرين و ستمائه اندكى از خوف و وحشت عمومى كاسته شده بود ، با اين حال « . . . مرا بارى از كثرت تقلب احوال عراق ، و تغلب خيال مراجعت تتار ، آبى خوش به گلو فرونمىرفت و نفسى آسوده از سينه برنمىآمد و به هيچ‌وجه زلزلهء خوف و ولولهء رعب آن قتل بيدريغ و غارت . . . از ضمير كم نمىشد ؛ خاصه كه يك‌دو كرت در دست بعضى شحنگان رى افتاده بودم و ذل استخدام گماشتگان ايشان كشيده و از اين جهت دل از جان شيرين سير آمده . . . تا ناگاه بخت خفته بيدار گشت . . . با غموض مسالك و ناايمنى راهها خود را به مأمن پارس انداختم » « 237 » وضع رقت‌بار اجتماعى و اقتصادى ايران ، در طى قرون ششم و هفتم و هشتم و قتل و غارتهاى پىدرپى تركها و مغولها در تمام طبقات ، بخصوص در طبقهء روشنفكر و پاكدامن ايران ، كه حاضر نبودند با دستگاه فاسد حكومت هم‌آهنگى و همقدمى نمايند ، اثرى عميق باقى گذاشت ؛ به طورى كه غير از عده‌اى از پيشوايان مذهبى و سياسى ، كه براى تأمين آسايش خود ، با زمامداران ستم پيشهء وقت همگامى داشتند ، اكثريت قريب به اتفاق مردم از اين اوضاع محنت‌زا رنج مىبردند . حتى از بين شاعران كه معمولا قشرى سازشكار و تن‌آسان به شمار مى - روند ، بعضى چون سيف الدين فرغانى ، شاعر قرن هفتم ، خواجوى كرمانى ، اوحدى مراغه‌اى و عبيد زاكانى ، با شجاعت تمام ، مظالم و بيدادگريهاى مغول و همكاران ايرانى آنها را برملا كرده‌اند . سيف الدين محمد فرغانى ، شاعر قرن هفتم ، در يكى از قصايد خود كه بدين مطلع است : چو بگذشت از غم دنيا به غفلت روزگار تو * در آن غفلت به بيكارى به شب شد روزگار تو مظالم طبقات زورگو و ستمگر عصر خود را توصيف مىكند و از جمله مىگويد : ايا سلطان لشكركش ، به شاهى چون علم سركش * كه هرگز دوست يا دشمن نديده كارزار تو . . . خرى شد پيشكار تو كه در وى نيست يك جو دين * دل خلقى ازو تنگست اندر روزگار تو چو تو بىرأى بىتدبير او را پيروى كردى * تو در دوزخ شوى پيشين و از پس پيشكار تو به باطل چون تو مشغولى ز حق و خلق بىخشيت * نه خوفى در درون تو نه امنى در ديار تو ايا دستور هامان‌وش كه نمرودى شدى سركش * تو فرعونى و چون قارون به مالست افتخار تو چو تشنه‌لب از آب سرد آسان برنمىگيرد * دهان از نان محتاجان ، سگ‌دندان فشار تو به گاو آرند در خانه به عهد تو كه و دانه * ز خرمنهاى درويشان ، خران بىفسار تو . . . ايا مستوفى كافى كه در ديوان سلطانان * به حل و عقد در كارست بخت كامكار تو قلم چون زرده مارى شد به دست چون تو عقرب در * دواتت سلهء مارى كزو باشد دمار تو خلايق از تو بگريزند همچون موش از گربه * چو در ديوان شه گردد سيه‌سر زرده مار تو تو اى بيچاره آنگاهى به سختى در حساب افتى * كزين دفتر فروشويند نقش چون نگار تو ايا قاضى حيلت‌گر ، حرام آشام رشوت خور * كه بيدينى است دين تو و بيشرعى ، شعار تو دل بيچاره‌اى راضى نباشد از قضاى تو * زن همسايه‌اى آمن نبوده در جوار تو

--> ( 237 ) . شمس الدين محمد بن قيس رازى ، المعجم فى معايير اشعار العجم ، ص 7 .