مرتضى راوندى

303

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

حملهء مجدد مغول به ممالك اسلامى در آغاز حملهء مغول ، خلافت بغداد با الناصر لدين اللّه بود . اكثر مورخان و صاحبنظران معتقدند كه اگر اين خليفه ، كه 47 سال يعنى در دوران سلطنت طغرل و تكش خوارزمشاه و سلطان محمد و سلطان جلال الدين منكبرنى بر مسند خلافت تكيه زده بود ، مردى عاقل و مآل‌انديش بود ، بدون شك حملهء مغول تا اين پايه گسترش نمىيافت و سرانجام به دست هولاكو سقوط نمى - كرد ؛ ولى از بخت بد ، خلفاى عباسى مثل تمام سلسله‌ها و حكومتها به مرور زمان در نتيجهء مفتخورى ، بيكارى ، و نداشتن هيچگونه مسؤوليت ، دستخوش فساد و انحراف گرديدند . پس از آنكه ناصر ، خليفهء وقت تصميم گرفت حوزهء قدرت خود را به نواحى غربى ايران بسط دهد با مخالفت تكش و سلطان محمد خوارزمشاه مواجه گرديد و ، چنان كه قبلا يادآور شديم ، سلطان - محمد تصميم گرفت كه اين مرد محيل را از خلافت عزل كند و يكى از فرزندان على را به جاى او به مسند خلافت بنشاند . وقتى كه خليفه از نقشهء سلطان باخبر گرديد ، بدون آنكه از عاقبت كار بينديشد ، چنگيز را به حمله به متصرفات خوارزمشاه تشويق كرد . به طورى كه از كامل التواريخ ابن اثير برمىآيد ، خليفه مردى زشتخوى و بدنهاد بود . در عهد او مردم عراق براى رهايى از مظالم عمال خليفه به شهرهاى ديگر روى مىآوردند و خليفه اموال و املاك آنها را تصرف مىكرد . همين خليفهء متجاوز و ستمگر به قصد عوامفريبى براى اطعام مردم در ماه رمضان و كمك به حاجيان به ايجاد مهمانخانه مبادرت كرد و براى آنكه از قدرت جوانمردان ( فتيان ) در گوشه و كنار مملكت استفاده كند دست دوستى به جانب آنان دراز كرد و جامهء فتوت پوشيد . تمام اين تشبثات براى اين بود كه چند روزى بيشتر بر اريكهء خلافت تكيه زند . ولى مطلقا در انديشهء نجات اسلام و مسلمانان از حملهء خانمانسوز مغول نبود ؛ چنان كه در سال 621 ه . وقتى كه جلال الدين منكبرنى پس از مراجعت از هند براى جلوگيرى از حملهء مغول دست يارى به سوى او دراز كرد و از نيروى نظامى و مذهبى خليفه استمداد جست ، او به جاى يارى عده‌اى از امراى اطراف را به جنگ با وى ترغيب كرد و سردار خويش را به جنگ جلال الدين منكبرنى فرستاد . بعد از او المستنصر با ايجاد دار العلم بزرگ ( المستنصريه ) نامى نيك از خود به يادگار گذاشت ، ولى پسرش المستعصم باللّه ، مردى نالايق و بيكفايت بود و از عقل و شعور بهرهء كافى نداشت . عجب اينكه در اين دورهء بحرانى ، مستعصم و عده‌اى از همكاران نزديك او براى خليفهء و خاندان فاسد عباسى ، مصونيتى آسمانى قايل بودند و مىگفتند هيچ نيرويى قادر نيست كه به خلافت پانصد سالهء اين خاندان پايان بخشد . وقتى كه سلطان « جوق » از سر خيرخواهى ضمن نامه‌اى « قراسنقر » را به اطاعت هلاكو فراخواند ، وى در جواب چنين نوشت : « . . . آن خاندان چون دولت چنگيز خان بسيار ديده و اساس آن از آن استوارتر است كه به هر تند بادى متزلزل شود ؛ زياده از پانصد سال است تا حاكمند و هر آفريده كه قاصد ايشان شد ، زمان او را امان نداد . . . طريق دوستى و آشتى آن باشد كه هولاكو خان چون از فتح قلاع ملاحده فارغ شد ، از طرف رى نگذشتى و با خراسان و تركستان مراجعت نمودى . دل خليفه از لشكر كشيدن او رنجيده است و الحاله هذا ، اگر هولاكو خان از كردهء خود پشيمان