مرتضى راوندى
266
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
رسيد ، ولى بين اين اقوام گوناگون هيچگونه پيوند اقتصادى و فرهنگى وجود نداشت . به همين علت ، اين وحدت ظاهرى چندان نپاييد . پس از مرگ ملكشاه ، زنش ، تركان خاتون ، مىكوشيد محمود فرزند خود را به جاى پدر بنشاند ولى در جنگى كه بين محمود و بركيارق ، فرزند ارشد ملكشاه ، درگرفت ، پيروزى نصيب بركيارق شد . سلطنت بركيارق نيز چندان دوام نيافت و پس از او برادرش محمد به سلطنت رسيد و مدتى بر سراسر متصرفات سلجوقى فرمانروايى كرد . وى حكومت خراسان را به سنجر سپرد و چندى با فرقهء اسماعيليه دست و پنجه نرم كرد . پس از مرگ او ، فرزندانش در ايران غربى حكومت مستقلى تشكيل دادند و سنجر بر سراسر شرق و مركز ايران و ماوراء النهر و خوارزم ، فرمانروايى يافت . سنجر در دوران سلطنت چهل سالهء خود از تركان قراختايى كه به تحريك آتسز خوارزمشاه به ماوراء النهر تاخته بودند ، به سختى شكست خورد . و آخرين واقعهء ناگوار پادشاهى او شكستى است كه از تركان غز خورد ، و مدت دو سال در ميان تركان به اسارت زندگى مىكرد . سرانجام باتدبير يكى از ياران خود از چنگ آنان گريخت ولى پس از رهايى از دست دشمنان ، به علت بيماريهايى كه داشت ، عمرش چندان نپاييد و در 552 هجرى درگذشت . نامهء اسيران روم به سلطان سنجر در ايام دولت سنجرى ، ملك روم به ولايات اسلام حملهور شد و تمام منطقهء ميافارقين را خراب نمود و پنجاه هزار مسلمان از مرد و زن اسير گرفت ، و چون لشكريان اسلام شكست خوردند ، مردم دست توسل به دامن امامى كه در ميان آنان بود ، زدند و از وى كمك خواستند . وى مصلحت در آن ديد كه مردم فرياد نامهاى به عنوان سلطان سنجر بنويسند ، باشد كه اين گره به دست او گشاده شود . اينك سطرى چند از آن نامهء جانگداز و ملامتبار و شرحى كه سلطان سنجر به پادشاه روم نوشته ، براى اطلاع خوانندگان بر اوضاع اجتماعى آن ايام ، نقل مىكنيم : « . . . چون آن خداوند عالم و پادشاه مشرق و مغرب ، كه تا جهان است جهاندار باد ، عقد دولت سلجوق را واسطهء سعادت و تاج شاهى را گوهر شبافروز است ، چرا علم كفر در ديار اسلام برافراشتهاند و منجوق كفر سر به عيوق ناپاكى رسانيده ، و آن ديارى كه به سكون اهل دلآراسته و به منابر و مساجد مزين بود ، به لوث خنازير ملوث و معدن فضايح شده ؛ مگر پادشاه اين خبر نشنيده است كه « كلكم راع و كلكم مسؤل عن رعيته . . . » ملوك سالف . . . رعيت را در نوبت جهاندارى چنين خوار نكردند و فرداى بازپسين را انديشه داشتند . . . در عهد سلطنت اگر در ساحت ديار ممالك - عمرها اللّه بالاقبال - از دست جور ظالمى ممتحنى يا ضعيفى يك شب ناخوش خسبد ، به جلال بارى تعالى كه پادشاه روزگار را با همهء عظمت و سلطنت بدان مؤاخذت خواهد بود . . . ما بيچارگان و ستمديدگان روم از مخدرات و اطفال و كهول مسلمانان زيادت از صد هزار خواجه و خاتون ترك و تازيك و عالم و جاهل و ضعيف و قوى و درويش و توانگر قصهء شكايت را با آه سحر آميخته و به خون چشم رنگ داده به حضرت الوهيت ، بدان بارگاه بىنيازى مىفرستيم و از خوار كارى پادشاه روزگار و فرمانده روى زمين سنجر بن ملكشاه . . . مىناليم و بدان بيدارى كه « لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ » از خواب