مرتضى راوندى

267

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سلطان وقت ، گله مىكنيم . ناله‌ها از عرش درگذشت ، يارب مظلومان در گوش فلك گوشوار گشت و پردهء آسمان از دود دلها سياه شد و صاحبقران در خراسان آسوده‌خاطر بر تخت به سلطنت و پادشاهى نشسته . . . التفات خاطر كجا ؟ شفقت اسلام كجا ؟ « التعظيم لامر اللّه » كجا ؟ « الشفقة على خلق اللّه » كجا ؟ مگر به سمع عزيز نرسيده است يا لاجرم از ازدياد بادهء ناب و نالهء چنگ و رباب و غرور شياطين ، به اين تعزيت نپرداخته است . فرياد از سلطان سنجر ، المستغاث باللّه از سلطان سنجر ؛ زنهار و فرياد و فرياد كه ديگر اسلام را رونقى نمانده است و كار عالم و عالميان به يك بار برگشته و از نوشانوش باده دلها به جوش آمده است و ما بيچارگان و بينوايان ، اين عالم را فرستاديم كه بر سر شهامتى دارد ، و در طبع سلامتى و در جبلت غيرتى . . . به خدمت بارگاه اعلاى مقدس عرضه دارد . . . اگر فرياد رسد فرياد رسدش ، و اگر داد دهد داد دهدش و اگر خوار گيرد خوار گيردش . » پس از وصول اين نامه ، سلطان سنجر از رفتن به ماوراء النهر منصرف شد و به معين اصم ، كه صاحب‌ديوان و انشاء بود ، دستور داد نامه‌اى تهديدآميز به پادشاه روم نويسد و خود نيز تصميم گرفت كه به طرف روم حركت كند . اينك قسمتى از نامهء سلطان سنجر به ملك روم : « به سمع ما چنان رسانيدند كه ملك مسيح عظيم الروم در بلاد اسلام آمده است و دست تعدى برگشاده و جميع اسلاميان را اسير كرده و به تيغ گذرانيده و اموال ايشان به غارت و تاراج برده و به غرور شيطان فريفته شده و از عواقب آن ناانديشيده . . . چون در اين وقت نامهء اسلاميان اسير در آن اقليم به ما رسيده سراپردهء ما رو سوى مشرق داشت . . . استغاثت نامهء اسيران بخوانديم ، حالى بفرموديم تا دهليز سراپردهء ما را به سوى روم زدند ، و عزم كرديم كه بدان سمت رانيم و هيچ جاى مقام نكنيم تا به دار الملك اروميه و به غيرت اسلام و نصرت آفريدگار ، جل و علا ، آن بلاد را زير و زبر كنيم . اكنون اگر ملك مسيح عظيم الروم اسيران را به نيكوتر وجهى بازنگرداند و تمامت آنچه از بلاد اسلام برده‌اند بازنرساند و عذر تهور و پريشانى نخواهد ، فرمان دهيم تا در ممالك از در روم تا تركستان و هندوستان و شام و شامات و ديار عرب هركجا آفريده‌اى باشد بر مذهب ترسايى و دين مسيح ، جمله را به تيغ قهر بگذرانيم و هر ديرى و معبدى و كليسايى كه در كل بلاد است با زمين راست و هموار كنند و پست گردانند ، پايگاه ستوران و مزبله سازند و بفرماييم تا از مشرق و مغرب و بر و بحر و هند و سند و ترك و عجم لشكرهاى گران بر آن سمت روان كنند . . . و دار الملك جهاندارى بعد از اين ، قسطنطنيه فرماييم و هيچ آفريده‌اى از لشكر روم از خرد و بزرگ زنده نمانيم و جملهء روم از قيصريان و جماعت سپاهيان خالى فرماييم . . . به جان و روان پيشواى رسل . . . كه اگر آن اسيران را بر اين جمله كه فرموديم بر اوطان و بلاد خويش نرسانند و يك كودك از آن جماعت بازگيرند ، هرچه بر لفظ مبارك رانديم و در قلم آورديم و نوشتيم ، تمامى و جملگى به جاى آريم و ايشان را نكال و عبرت عالميان گردانيم و تا در اروميه و ميافارقين هيچ جاى مقام نسازيم الا به قسطنطنيه . » « 134 »

--> ( 134 ) . نقل از : مجلهء ارمغان ، شمارهء 7 و 8 .