مرتضى راوندى

254

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چندى بعد نيز موقعى كه الحاكم « تاهرتى » رسول خود را نزد محمود مىفرستد ، وى نه تنها از پذيرفتن او خوددارى مىكند بلكه دستور مىدهد كه يكى از عمالش در شهر بست گردن او را بزند . با تمام تظاهراتى كه محمود به نفع دستگاه خلافت مىكرد ، قرائنى در دست است كه وى پس از آنكه موقعيت سياسى و نظامى خود را استحكام بخشيد نه تنها از توجه ديرين خود به دستگاه خلافت كاست ، بلكه به عقيدهء محمد ناظم : « چنين به نظر مىرسد كه سلطان در اواخر حكومتش مصمم شده بود خليفه را زير فرمان خود درآورد . » و از اشعار فرخى برمىآيد كه محمود فكر تسخير بغداد و طرد خليفه را در سر مىپرورانيد : نپايد بسى تا به بغداد و بصره * غلامى به صدر امارت نشيند دكتر يوسفى نيز در تأييد اين نظر مىنويسد : « شايد فرخى شاعر مديحه‌سراى هم اين گونه افكار و هوسهاى محمود را احساس مىكرده كه به پسند دل او ، در مدحش چنين سخن مىگفته و خلفاى پيشين را در شمار بندگان سلطان مىشمرده است : بغداد و زانسو هم ترا بودى كنون گر خواستى * ليكن نگهدارى همى جاه امير المؤمنين از بهر مير مؤمنين بگذاشتى نيم از جهان * كو هيچكس را اين توانايى كه كردستى تو اين صد بنده دارى در توانايى و مردى و هنر * صد ره فزون از مقتدر وز معتصم وز مستعين » « 121 » از نامهء حسن صباح به ملكشاه سلجوقى نيز اين معنى استنباط مىشود . پس از درگذشت محمود ، فرزند او مسعود نيز از سياست پدر پيروى نمود و حكومت بغداد نيز به سياست ديرين خود ادامه داد و طى نامه‌اى كه براى مسعود فرستاد ، او را بر وفات پدر تعزيت گفت و به مناسبت جلوس به تخت سلطنت ، اعلام تهنيت نمود ، و براى او نيز به اين مناسبت عهد و لوا و تحف و هداياى فراوان فرستاد ، به طورى كه بيهقى نوشته : « امير مسعود بدين نامه سخت شاد شد و قويدل شد و فرمود تا آن را برملا بخواندند و بوق و دهل بزدند و از آن نامه نسختها برداشته و به سپاهيان و طارم و نواحى جبال و گرگان و طبرستان و نيشابور و هرات فرستادند تا مردمان را مقرر گردد كه خليفت امير المؤمنين و ولى عهد پدر وى است . » محمود و خليفهء عباسى هردو از يكديگر استفادهء سياسى مىكردند ، محمود به خليفهء عباسى اعتقاد و ايمانى نداشت و از مفاسد دستگاه خلافت باخبر بود و القادر باللّه را « خليفهء خرف شده » « 122 » خطاب كرد . عنصر المعالى در قابوسنامه ضمن حكايتى ، بىايمانى محمود را نسبت به دستگاه خلافت برملا مىكند و مىنويسد ، محمود از خليفه مىخواهد كه ماوراء النهر را جزء قلمرو او به شمار آرد ، چون خليفه تعلل مىورزد ، محمود به خشم مىآيد و خليفه را تهديد مىكند و مىگويد : « اينك آمدم با دو هزار پيل و دار الخلافه به پاى پيلان ويران كنم ،

--> ( 121 ) . فرخى سيستانى ، پيشين ، ص 169 . ( 122 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 183 .