مرتضى راوندى

244

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اموال خود در اختيار داشته باشد . معز الدوله يك‌بار تصميم گرفت براى المعز لدين اللّه علوى بيعت بستاند و به خلافت آل عباس پايان بخشد ولى نزديكانش ، چنان كه اشاره كرديم ، او را از اين كار بازداشتند ، و از سر خيرخواهى به او فهماندند كه اگر خليفهء غاصبى بر مسند نشسته باشد ، خلع و سرپيچى از دستور او مانعى ندارد ولى اگر خليفه‌اى از علويان عهده‌دار مقام خلافت باشد ، سرپيچى از فرمان او ممكن نيست و اگر فرمان قتل تو را بدهد ممكن است كه يك نفر از اطرافيان تو دستور او را اجرا كند . پس بهتر آن است كه وى را در مقام خود باقى گذارى . به اين ترتيب معز الدوله تسليم خودخواهى و جاه‌طلبى شد و از تصميم خود عدول كرد . در عصر عضد الدوله ، بيش از پيش از قدرت خليفه كاسته شد . خليفه الطائع للّه كه از ضعف مادى و معنوى خود و جاه‌طلبى عضد الدوله به خوبى آگاه بود ، در ملاقاتى كه بين آن دو روى داد ، اعلام كرد كه من ميل دارم اصلاح امور مردم در شرق و غرب زمين را به عهدهء تو واگذارم . عضد الدوله از او خواست كه اين سخنان را در برابر اكابر و بزرگان حكومت بر زبان راند و او چنين كرد و به عضد الدوله خلعت پوشانيد و تاج بر سرش نهاد و دولواء ، كه نمايندهء فرمانروايى شرق و غرب بود ، به وى تسليم نمود و موافقت كرد كه سه نوبت بر در خانهء عضد الدوله طبل زنند . ذهبى گويد : در سال 368 براى عضد الدوله سه نوبت طبل زدند و اين امر بىسابقه بود ( العبر ، ج 2 ، ص 346 ) . سابق بر اين خطبه را در روزهاى جمعه يا اعياد در بغداد به نام خليفه مىخواندند ؛ پس از روى كار آمدن عضد الدوله خليفه موافقت كرد كه نام عضد الدوله و جانشينان او با نام خليفه در خطبه ذكر شود و فرمان واليان و قاضيان را كه از ديرباز خلفا امضا مىكردند ، از اين پس عضد الدوله امضا مىكرد . مضمون فرمان چنين بود : « اين فرمانى است از طرف عضد الدوله و تاج المله ابو شجاع پسر ركن الدوله ابى على مولى امير المؤمنين به سوى فلان ( براى تصدى امر قضاء يا ولايت ناحيه‌اى ) . عضد الدوله براى آنكه به نحوى مسالمت‌آميز خلافت عباسيان را به آل بويه منتقل كند ، به فكر افتاد دختر خود را به عقد الطائع لامر اللّه درآورد تا پسرى كه از اين وصلت به وجود مىآيد وليعهد او و خليفه باشد . اين كار در سال 370 صورت عمل گرفت ولى فرزندى از اين ازدواج به وجود نيامد و دختر عضد الدوله در 386 درگذشت . » « 112 » متأسفانه همانطور كه تركها و پيروان احمد بن حنبل سنينانى متعصب بودند ، معز الدوله و علمداران تشيع نيز ، چنان كه گفتيم ، پاى خود را از حد اعتدال و انصاف فراتر مىگذاشتند و سنتها ، بلكه بدعتهايى پديد آوردند كه به هيچ‌وجه در قرون اوليهء اسلامى سابقه نداشت . به شرحى كه گفتيم ، وادار كردن مردم به قبول تشيع و تحديد عقايد و افكار از عهد آل بويه معمول گرديد و پنج قرن بعد ، شاه اسماعيل صفوى به زور شمشير مردم را به ترك معتقدات قديم و قبول آيين تشيع واداشت .

--> ( 112 ) . همان ، ص 61 به بعد ( به اختصار ) .