محمود كتبى

78

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

شدند . چون مراجعت نمودند ، امير مبارز الدين فرزندان را به سخنان سخت برنجانيد و جلدوى لشكر به شاه يحيى داد و در فتح‌نامه‌ها كه به اطراف مىفرستاد ، ذكر جلادت و بهادرى و شجاعت شاه يحيى مىكرد و هيچ‌گونه ملتفت شاه محمود و شاه شجاع نمىشد . بلكه در خلأ و ملأ ، به كلماتى ، كه نه مناسب بزرگان باشد ، ايشان را مشوش مىداشت و مىرنجانيد . درخت نار از آن آمد لگدخوار * كه دارد بچهء خود را نگونسار اين حالات موجب كينه و رنجش ميان پدر و فرزندان بود . چون دو سه روزى در تبريز قرار گرفت ، در جمعهء اول خود بر منبر رفت و خطبه بخواند . بعد از آن اخبار متواتر گشت كه از بغداد لشكرى انبوه عزيمت تبريز دارد . امير مبارز الدين را صلاح در آن بود كه مراجعت نمايد . چون متوجه عراق شد ، در راه همواره به كنايت تخويفى مىنمود به گرفتن بعضى و كور كردن و كشتن بعضى ؛ تا فرزندان جزم شدند كه ايشان را از پدر ملالتى روى خواهد نمود . اين قصه را با شاه سلطان در ميان نهادند ، چون در مقدمه ذكر رنجش شاه سلطان رفته ، او دائما متوهم بود . چون اين حكايت بشنيد ، محرك شاه شجاع و شاه محمود شد بر آنكه پدر را بگيرد و گفت اگر شما به دفع اين كار مشغول نشويد ، او در اصفهان شما را خواهد گرفت و مرا كور خواهد كرد و فلان و فلان از نوكران شما [ را ] خواهد كشت « 43 » . چه امير - مبارز الدين مىخواهد كه پسر كوچك كه از خان‌زادهء بديع الجمال متولد « 44 » شده بر تخت نشاند و خود لشكركش بود . ايشان با يكديگر به عهد و سوگند متفق شدند كه چون به اصفهان رسند ، امير مبارز الدين را بگيرند و مقيد سازند . در روز سه‌شنبه منتصف شهر رمضان ، سنهء تسع و خمسين ، در اصفهان نزول افتاد و دو روز بگذشت . شاه سلطان ، در نيمهء شب پنجشنبه با يك كس از ملازمان ، پياده به خانهء شاه شجاع آمد و تقرير كرد كه من خواهم گريخت . حكايت عهد و اتفاق به امير مبارز الدين رسانيده‌اند « 45 » . اگر اين حكايت اعتبارى دارد ، فردا يك كس از ما جان نمىبرد . مقرر بر آن شد كه فردا صباح پيش از طلوع آفتاب اين كار آخر گردانند .

--> ( 43 ) . نسخهء گزيده : فلان بن فلان از نوكران شما را . ( 44 ) . غرض سلطان ابو يزيد است . ( 45 ) . جامع : « كه شنيدم كه عهد ما را با امير مبارز الدين بگفته‌اند »