محمود كتبى
107
تاريخ آل مظفر ( فارسي )
نرسيد . شاه منصور مضطر شد . مصراع نه روى سفر كردن و نه راى اقامت عاقبة الامر از مكر و تزوير برادر رنجيده خاطر متوجه مازندران گشت . شاه شجاع با لشكرى انبوه به جانب يزد نهضت نمود و شاه يحيى دانست كه تا يزد را مسخر نكنند و او را بهدست نياورند ، مراجعت ممكن نيست . دختر شاه شجاع و خواهر بزرگ شاه و پسر كوچك ، سلطان جهانگير « 66 » ، با جمعى خويشان بيرون آمدند و به عجز و مسكنت و شفاعت آن غضب از خاطر شاه شجاع زائل كردند و سوگند ياد كرد كه اگر من بعد از او حركتى ناپسند صادر شود تا انتقام نكنم از در يزد برنخيزم . بدين نوع مقرر شد . شاه شجاع مراجعت نمود و به شيراز آمد 154 . در سنهء ثمانين و سبع مايه ، شاه حسين بن شاه مظفر بن محمد بن مظفر ، برادر كوچك شاه يحيى به شيراز آمد و به نوازش عم مخصوص گشت و قائم مقامى برادرش شاه منصور به دو تفويض رفت . و در سنهء احدى « 67 » و ثمانين عزيمت سلطانيه كرد و حال آن بود كه سارو عادل 155 در سلطانيه لشكرى جمع كرده بود و بنياد تسلطى نهاده و به تسلط و تجبر بدان ديار غالب شده . شاه شجاع خواست كه او را مالشى دهد . با لشكر فارس و عراق و لرستان عزم سلطانيه كرد تا به در سلطانيه در هيچ موضع قرار نگرفت . سارو عادل نيز با لشكرى بىكران مقابل شد و حربى اتفاق افتاد كه وصف آن نمىتوان كرد . لشكر شاه شجاع تمام متفرق شدند و پادشاه از اسب خطا شد . باوجود آنكه چند كس پيرامون او فروگرفته بودند او پياده به ضربهء شمشير دشمن را مىراند . ملك باورجى كه يكى از بهادران لشكر بود او را بشناخت . اسب خود را بكشيد تا شاه شجاع سوار شد . چون لشكر خود را برجاى نديد و دشمنان مظفر شده و به غارت مشغول ، خواست كه بازگردد . اخى كوچك كه رستم روزگار بود نگذاشت كه شاه شجاع منهزم گردد 156 . در اين حالت ده پانزده هزار « 68 » از دليران لشكر برسيدند و پيش شاه شجاع جمع شدند . ناگاه يك خروار نقاره و يك
--> ( 66 ) . جامع : « پسر كوچك شاه يحيى » ( 67 ) . جامع اثنى و ثمانين ، حافظ ثلاث و ثمانين و سبع مايه . ( 68 ) . نسخهء لندن ، ده پانژده .