محمود كتبى
106
تاريخ آل مظفر ( فارسي )
پيوسته ظلم و فتنه و تزوير مىكنى * بدبخت اين چه سيرت ناپاك و اين چه خوست صدره شكسته عهد و به يك سو نهاده شرم * هيهات چشمهاى تو از سنگ يا ز روست آخر ببين كه قدرت يزدان چه مىكند * با دوستان دشمن و با دشمنان دوست شاه يحيى به مقابله پيش آمد و محاربهاى چند اتفاق افتاد 153 و بعد از آن كسى را از شهر بيرون فرستاد ، التماس كرد كه شما چندان توقف كنيد و به جنگ مشغول مشويد كه من كسى را به شيراز مىفرستم و استعانتى مىبرم تا به هرچه حكم از آنجا برسد ، اطاعت نمايم . امرا و لشكرى را بدين سخن ساكن و ايمن گردانيد ، ناگاه بىخبر از دروازه با جمعى از دليران به در تاخت و بر لشكر بيرونى زد و منهزم گردانيد و خيول و دواب و اسباب بسيار غنيمت يافت . لشكر شكسته به شيراز آمدند . شاه شجاع خواست كه به نفس خود به انتقام آيد . شاه منصور گفت احتياج نيست كه پادشاه ملتفت اين قضيه گردد . من بروم و يزد را مسخر كنم . لشكرى آراسته با شاه منصور به در يزد آمدند . شاه يحيى هر روز دليران به در مىفرستاد تا مقاتلت مىكردند و بيشتر ، اهل شهر منهزم مىشدند . شاه يحيى دانست كه تا استيصال او نكنند ، اين لشكر از در يزد برنخواهد خاست . مادر را به پيش برادر فرستاد تا اين كار به صلح آخر كند . مادر بيامد و زبان ملامت بر پسر برگشود كه مادر و خواهر و خويش و اقربا را بهدست لشكريان مىدهى كه اسير گردانند ، مصلحت آن است كه با برادر متفق شوى و به اتفاق همديگر مملكت را ضبط دهيد و تاختن به اطراف بريد . از اين نوع سخنان بر شاه منصور مى - خواند تا ميان برادران صلحى رفت . لشكر چون اين حال بديدند ، جوقجوق گريخته روى به شيراز نهادند و در يزد از لشكر خالى شد . شاه منصور با ملازمان و خاصگيان خود بماند ؛ به انديشهء آنكه به يزد آيد و با برادر متفق شود و جواب دشمنان بگويد . شاه يحيى پيغام كرد كه يزد موضعى تنگ است و اخراجات آن برادر بر - نتابد . مصلحت آن است كه برادر بهطرف مازندران پيش مير ولى رود و لشكرى به مدد بستاند و بدين جانب آورد تا به اتفاق دستبردى نمائيم . هرچند شاه منصور التماس كرد كه دو سه روزى به جهت اسباب سفر مرتب كردن به شهر آيد ، به جايى