محمود كتبى

105

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

و يكى را عمر چوب‌دستى « 65 » . با همديگر متفق شدند كه با جماعتى از دليران ناخبر تاختنى به اوجان كنند و دست‌بردى به امير اصفهان شاه نمايند . بدين اتفاق برخاستند و بىخبر ، صبح در اوجان ريختند و آوازه درانداختند كه سلطان حسين با ده هزار سوار رسيد . بر سر اصفهان شاه آمدند و او را بگرفتند و لشكر شاه شجاع آنچه با او بودند بعضى كشته شدند و بعضى را پياده و برهنه كردند و معدودى چند جاناجان به تبريز آمدند و خبر به شاه شجاع رسانيدند . پادشاه چون بديد كه دشمن چنين نزديك شد و لشكر متفرق ، در فصل زمستان و برف تبريز ، باوجود اين حالت مرض پاى نيز بود ، از تبريز به محفه نشسته ، كوچ كرد 149 . و در هيچ جا توقف ننمود تا به قزوين رسيد . قزوينيان ديگربار به جنگ مشغول شدند 150 . شاه شجاع التفات ننمود و بگذشت تا به كاشان رسيد . بعد از چند روز ، شاه منصور و امرا كه به هر طرف بودند به اتفاق برسيدند و خلاف اخبار كه در ميان بود ، عرضه داشتند . بعد از دو ماه ، سلطان حسين از بغداد به تبريز آمد و ايلچى بفرستاد كه امراى تبريز بفرستيد ، تا ما از اين‌جانب امير اصفهان شاه را روانهء شيراز گردانيم . شاه شجاع ايشان را با نوازش بسيار بفرستاد ، سلطان حسين امير اصفهان شاه را با تربيت و اسباب تمام روانهء عراق گردانيد . شاه شجاع دختر سلطان اويس را براى پسر خود ، سلطان زين العابدين ، ستد 151 و حكومت اصفهان نامزد او گردانيد و متوجه دار الملك فارس شد و تمام سرداران و اكابر عراق را به شيراز آورد . يك فصل در شيراز بودند . به واسطهء آن‌كه شاه يحيى مدد پهلوان اسد كرده بود 152 از او رنجيده ، لشكرى ترتيب كرد و به در يزد فرستاد . شاه شجاع را در آن قضيه ، از نتايج خاطر وقاد ، دو سه بيت اتفاق افتاده : اى دشمنى كه هست خداوند خصم تو * با گوهر پليد بزرگيت آرزوست هرگز نكرده‌اى به جهان هيچ صورتى * كان را به هيچ وجه توان گفت كان نكوست

--> ( 65 ) . جامع : چوب‌كش .