محمود كتبى

101

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

باروى شهر آمدند و جنگ درانداختند . از طرف دروازه رويسف ( ؟ ) « 57 » نقب در شهر زدند و از طرف دروازهء سعادت ، شاه منصور و عم او سلطان بايزيد پياده شدند و تا كنار پل دروازه بيامدند و لشكر شهر را به اندرون راندند و يك نيمهء پل نگذاشتند كه بركشند و از بارو و پشت دروازه ، دست به تير و زوبين و سنگ بر ايشان داشتند و اين دو بهادر همچون شيران شرزه نزديك بود كه پاى بر پل دروازه نهند و به اندرون شهر آيند . شاه شجاع انديشه كرد كه مبادا چشم زخمى رسد و از سلاطين يا امرا كسى را آفتى پيش آيد يا كرمان به جنگ گرفته شود و لشكرى اهالى و رعاياى بيچاره را زير و زبر كند ، پياپى مرد را به مراجعت شاه منصور و سلطان بايزيد ارسال گردانيد تا ايشان به سلامت بازگشتند . بعد از آن رأى شاه شجاع اقتضاى آن كرد كه چون قضيهء محاربه بىخون ريختن ميسر نمىشود ، از هردو طرف اولى آن باشد كه به محاصره كار شهر آخر گردانند . برادر خود را ، سلطان عماد الدين احمد ، با بعضى از امرا و عساكر ، به محاصره بنشاند و خود متوجه شيراز شد ، در وقت مراجعت اين رباعى فرمود : رباعيه من جرعهء صبر مىكشم فرزانه * وين غصهء دهر مىخورم مردانه نوميد نيم كه عاقبت دور فلك * روزى به مراد پر كند پيمانه سلطان احمد چند روزى در زرند توقف نمود . جمعى از لشكرى شهر گريخته با ايشان ملحق شدند . شاه يحيى از خواجه على مؤيد سبزوارى التماس مددى كرده بود . او صد سوار آراستهء سربدال با پهلوان غياث تونى به مدد فرستاده بود ، شاه يحيى به جهت اخراجات ايشان در تنگ بود ، آن سواران را با پهلوان غياث به مدد پهلوان اسد فرستاد . پهلوان اسد ، از بيم آنكه اگر از شهر به در رود لشكر روى به گريز نهند ، قطعا پاى از دروازه بيرون ننهاد . بعد از آن سلطان احمد به‌طرف جنوب به جوين ماهان آمد و بنشست تا امير - محمد جرمائى و برادران از امراى جرما كه در شهر بودند پل دروازه بشكستند 143 و به در گريختند . سلطان احمد ايشان را تربيت كرد و نوازش فرمود و همان زمان به نيكو « 58 » كه يك فرسخى شهر است متوجه شد و كار محاصره به جد در پيش گرفت و حال اهالى متوطنهء شهر بد شد . قحطى هائل و غلائى عظيم بدين

--> ( 57 ) . جامع : فرنون ( ؟ ) ، نسخهء لندن : رزيسف ( ؟ ) ( 58 ) . جامع : نيكويه ، نسخهء لندن : نمكويه .