سيف بن محمد سيفى هروى

83

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

خواهان و حساد از من به سمع او رسانده‌اند ، در تحقيق صدق و كذب آن همگنان را مطّلع گردانم . [ 345 ] راوى چنين تقرير كرد كه پيش از آمدن ملك شمس الدين به هرات ، پادشاه ابقا گفت كه مصلحت در آن است كه اميرى را با ده‌هزار سوار جرار به هرات فرستم تا آن شهر را غارت كند . و به خيسار رود ، و ملك شمس الدين كرت [ را ] بگيرد . خواجه شمس الدين صاحب ديوان برپاى خاست و بر پادشاه ابقا آفرين خواند و گفت : [ 348 ] ممالك خراسان ، خراب است . اگر از اين ديار لشكرى بدان طرف حركت كند ، اين‌بار به كلى خرابى پذيرد . اگر حكم اعلى نافذ گردد ، بنده ، بنده‌زاده - پسر خود بهاء الدين - را به خراسان فرستد ، تا ملك شمس الدين را چنانك دلخواه پادشاه عالم باشد ، به بندگى آرد . پادشاه ابقا فرمود كه هرچه تو مصلحت بينى بر آن موجب اين كار بساز . روز ديگر خواجه شمس الدين صاحب ديوان ، پسر خود خواجه بهاء الدين را نامزد كرد تا به هرات رود . قاضى فخر الدين ، خواجه بهاء الدين را در سرّ گفت كه خواجه را بدان حدود حركت كردن مصلحت نيست ؛ سه معنى را : اول آنك خراسان خرابى تمام پذيرفته و در وى عسرت عظيم است ؛ دوم آنك نام خرابى خراسان ، مضاف به خدمت خداوند شود ؛ سيم آنك ملك شمس الدين ، ملك محيل و [ 347 ] قتال است ؛ شايد كه از خدمت خواجه گروگان طلبد تا به عراق آيد ، يا به نوع دگر انديشه كند كه از آن فساد كلى حادث گردد . مصلحت در آن است كه خداوند مكتوبى نويسد . [ 348 ] خواجه بهاء الدين مكتوب نوشت [ 349 ] بعد از آن قاضى فخر الدين مكتوب ديگر نوشت . [ 351 ] [ ملك شمس الدين ] از شهر هرات بيرون آمد و عزيمت سفر عراق مصمّم گردانيد و [ 352 ] به يك ماه به اصفهان رسيد . خواجه با تمامت اكابر و اشراف و اركان مملكت خود به استقبال بيرون آمد و او را به اعزاز و احتشام هرچه بهتر در جوار خود [ 353 ] فرود آورد و قاضى فخر الدين و طايفهء ديگر ، از مقربان خواجه بهاء الدين ، پيش او مىآمدند ، و خود را ظاهرا دوستار و هواخواه مىنمود [ ند ] . [ ملك شمس الدين ] بعد از چند روز مصاحب خواجه بهاء الدين پيش پادشاه ابقا رفت و چون ابقا از او رنجيده بود ، التفاتى نكرد و امرا را فرمود كه او را اجازت مراجعت نخواهم داد ، هرچه مرا به دو اعتماد نيست . القصه ملك شمس الدين [ 354 ] چندگاه در اردو بماند و پسر او ملك ركن الدين و برادر او را به اسم چريك به سوى دربند فرستادند . [ 356 ]