سيف بن محمد سيفى هروى

160

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

رماح برافراشته ، و از عقب ايشان نوبتيان ملك غياث الدين ، با كوس و طبل و ناى و نفير و گاودم و سفيد مهره و رايات برافراشته و توقهاء برافراخته ، و از عقب ايشان نواب و حجاب مذكور ، و از عقب ايشان پنجاه مبارز غورى و هروى با خناجر مسلوله و گرزهاء گاوسار ، و از عقب ايشان ملك قطب الدين ، سواره بر اسبى و مصاحب او پسرش خسرو ، و از يمين و يسار ايشان پنجاه مرد با شمشيرهاء كشيده ، و از عقب ملك قطب الدين فراهيان سربرهنه و عريان و گردن بسته و بر سر هرده فراهى چهار مرد موكل ، به شهر درآمدند . و بر سر چهار سوى واجب القتلى را بر چنگ زده بودند و چند دزد را [ 741 ] دست و پاى قطع كرده . چون ملك قطب الدين و فراهيان بر سر چهار سوى رسيدند و آن شخص را بر چنگ و آن دزدان را دست و پاى بريده بديدند ، متحيّر و مدهوش شدند و باهم گفتند كه ما را نيز بدين صفت عبرت جهانيان خواهند گردانيد . القصه ملك قطب الدين را به حصار بردند ، و سراج مودود و پسر رئيس سراج را - كه هردو از اكابر فراه بودند - مطلق العنان در شهر بگذاشت و ديگران را در زنجير كشيد و به كار گل كشيدن و خشت زدن نصب گردانيد . مردم شهر هرات ايشان را به طعام و لباس مدد عظيم دادند . و بعد از چند روز محمد شمس الدين افتخار و محمد على جزه را با طايفهء ديگر بر سر چهارسوى پى دست و پاى بيرون كردند . و ملك بر موجب شرع ، مال بىحد در ذمهء ملك قطب الدين ثابت گردانيد و ملك قطب الدين را بر سر چهارسوى هرات چوب زدند . و امراء خراسان به اسم تهنيت ايلچيان به هرات فرستادند و ملك اسلام شكرانهء آن موهبت را مبلغ بيست هزار دينار بر علما و فقرا قسمت كرد ، و در عمارت مواضع خير افزود و به جهت فراهيان هرروز هزار من نان مع الادام از خاصهء خود تعيين فرمود . [ 742 ] و فراهيان هرروز تا نماز ديگر در پاى حصار و حمام و كوشك و خانقاه ملك گل مىكشيدند . ملك غياث الدين بعد از چند روز مولانا ناصر الدين عبيد اللّه را پيش سلطان ابو سعيد فرستاد ، تا احوال فراهيان و انقلاب دولت ملك قطب الدين اسفزار و موافقت خواجه محمد خوافى با شاهزاده يسور و مودت ملك فرخ‌زاد بن ملك قطب الدين تولك با مخالفان ملك عرضه دارد . مولاناء معظم ناصر الدين در بيستم شعبان از شهر هرات بيرون آمد و در ذى القعده در حدود ارّان به اردوى [ 743 ] سلطان ابو سعيد رسيد . روز ديگر پيش امير چوپان رفت . [ 744 ] و چون مولانا به شرف بار شاهنشاهى مشرف گشت ، آنچ ملك غياث الدين گفته بود ، به سمع اشرف [ 745 ] رساند . پادشاهزاده از غايت فرح به استماع آن كلمات متبسم شد و روى به جانب