سيف بن محمد سيفى هروى
153
پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )
آمد . [ 704 ] سپاه منصور ملك اسلام به يك بار آواز تكبير برآوردند و دو فرقه شد [ ند ] . يك فرقه به طرف دروازهء فيروزآباد و ديگرى به جانب پل ريگينه رفت . چون هردو سپاه به هم رسيدند ، بىهيچ درنگى در [ محاربت ] درآمدند . [ 705 ] و چند نوبت لشكر ملك سپاه عدو را از سر پل ريگينه دور كردند و بسيارى از ايشان را به قتل آورد [ ند ] . و چون از اين جانب پل ، كه شهر است ، مكان مضيّق بود ، لشكر ملك ، مجال جولان و صف بركشيدن نداشتند ، گام پنج پس آمدند ، تا لشكر خصم بىتحاشى بدان موضع تنگ درآيند . مرد [ ى ] پنج از دليران هروى موافقت ننمودند . لشكر خصم چون ديدند كه سپاه ملك پس رفت ، قرب هفصد سوار آهنپوش از پل بگذشتند . آن دلير پنج كه از مقام خود پس [ ن ] نشسته بودند ، با ايشان در حرب درآمدند . سه تن به سلامت بيرون رفتند و دو ديگر ، يكى چون پهلوان محمد شيخ على كه در رزم رستمى بود ، و ديگر چون مسافر شكيبانى كه در دليرى بيژنى ، به قتل رسيدند . [ 706 ] از آن جانب سلطان با سه هزار سوار بر شط كارتبار با لشكر ملك غياث الدين در مقاتلت آمد . و چون او ضرب دست برد هرويان نديده بود ، بىتحاشى و رعبى با سيصد سوار گزيده از پل در قراه بگذشت . اسب سلطان تير خورد . پياده گشت و خواست كه بر مركب ديگر سوار گردد . لشكر ملك به يك بار حمله كردند . سلطان خود را در آب انداخت . حكماندازى از قبيلهء شمعانيان - حسام الدين نام - تيرى بر كتف سلطان زد . تير از خفتان و هردو زره بگذشت و مقدار سه انگشت در كتف او نشست . سپاه او حمله كردند و او را از آب بيرون آورد [ ند ] . القصه تا هنگام زوال هردو فريق باهم در قتال بودند و چون زوال درگشت ، سلطان و بكتوت دست از حرب [ 707 ] باز داشتند . بكتوت روز ديگر با تمامت سپاه سوار گشت و آب از جويها بينداخت و شيخ الاسلام خواجه ابو احمد را پيش ملك غياث الدين فرستاد و گفت كه اگر ملك پنج خانوار مردم را كه تعلق به امراء لشكر بوجاى دارد بيرون فرستد ، دست از حرب كوتاه گردانم ؛ و الّا [ 708 ] انهار اين ديار را خراب خواهم كرد . ملك فرمود : نخواهم فرستاد ؛ چه شاهزاده يسور طمع در اين شهر كرده است و گفته كه اگر هرات مرا مسلّم گردد ، تا اقصاء عراق در تحت [ 709 ] تصرّف من درآيد . شيخ الاسلام گفت كه اگر اجازت ملك اسلام باشد ، بار ديگر پيش بكتوت روم و مزاج او معلوم كنم . اگر بر آنچ كه مىگويد ، سوگند مىخورد ، بازگردم . ملك فرمود كه روا باشد . خواجه ابو احمد از شهر بيرون آمد و چون به لشكرگاه بكتوت رسيد ، هيچ آفريده را نديد . فرسنگ پنج برفت ؛ از بكتوت و سپاه او خبرى نيافت .