سيف بن محمد سيفى هروى

124

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

بروم . ينكبى تيرگر گفت كه اى پهلوان ! در حصار مرد بسيار است و ما اندكيم . بخنديد از گفت او پهلوان * به دو گفت : اى ترك روشن روان مرا نيز مرد سپهدار هست * در اين بوم و مرزم بسى يار هست [ 528 ] نخستين من از تاب داده كمند * تن پور سام اندر آرم به بند يل سنكه‌اى را ببندم دو دست * ببرم به خنجر سر بلغه پست ز لقمان جنگى برآرم دمار * تنش [ را ] به خاك افكنم خوار و زار تو اى پهلوان ينكبى با گروه * به يلدز يكى حمله بر همچو كوه بعد از آن باهم عهد بستند كه از اين انديشه برنگردند و فردا به وقت آنكه جمال الدين محمد سام بار دهد ، در اين‌كار شروع نمايند . چون بر اين جمله مقرر داشتند هريكى به طرفى متوجّه شدند . پهلوان بار احمد « 1 » ياران خود را طلب داشت و هريك را چيزى بخشيد . در اثناء اين حالت پرسيد كه جمال الدين محمد سام كجاست ؟ [ 529 ] گفتند در ميدان پاى حصار ، در صفهء بار است . پرسيد كه با او مرد بسيار است ؟ گفتند : مرد ده بيش نيست . در حال سوار شد و به وثاق محمود فهاد آمد و گفت به ديدن جمال الدين محمد سام مىروم . محمد فهاد و از مبارزان هروى قرب هشتاد تن مصاحب او روان شدند . جمال الدين محمد سام چون بار احمد را با آن طايفه بديد ، منفعل گشت . يكى را گفت كه به حصار رو و خواهرزادهء من ابو الفتح و پهلوان لقمان را با بست مرد طلب دار ، و بگوى تا مفردا يكان و دوگان پيش ما آيند . القصه بعد از ساعتى همه ميدان پر از مرد غورى و هروى گشت . و دمبدم پهلوان بار احمد به جانب محمود ملتفت شدى و گفتى : برخيزم و جمال الدين را بگيرم ؟ محمود گفتى كه مصلحت نيست . يك امروز ديگر صبر كن . در اثناء اين‌حال ينكبى تيرگر با مردى ده به ميدان درآمد . چون پهلوان بار احمد و جمال الدين محمد سام را [ 530 ] ديد كه هريك با مردى چند در مقابل يكديگر نشسته بودند ، با خود گفت كه مصلحت در آن است كه من راز خود با جمال الدين محمد سام پيدا گردانم . بعد از آن پيش‌آمد . جمال الدين گفت : اى پهلوان ينكبى ، از كجا مىرسى ؟ و خبر چيست ؟ گفت : از كارتبار مىآيم . مغولى چند از لشكر بوجاى متوارى شده بودند . خواستم كه ايشان را بگيرم ؛ چون ما را بديدند ، به جانب جغرتان رفتند . جمال الدين محمد سام گفت كه ما را اينجا ساكن بودن مصلحت نيست . از ميدان بيرون آمد . روز به آخر رسيده بود . چون به حصار درآمد و

--> ( 1 ) - در نسخهء خطى ، يار احمد .