سيف بن محمد سيفى هروى
114
پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )
ابو الفتح و على چپ به كار طوى و ضيافت قيام نمود . روز ديگر كه [ از ماه ] سفر سنه مذكور بود ، دانشمند بهادر [ 485 ] در خلوت پسران خود طغتاى و لاغرى را گفت كه شما و ملك ينالتكين مترصّد باشيد و چشم و هوش به سوى من داريد . هرچه گاه كه من در حصار كمان خود از سلاحدار طلب دارم ، شما جمال الدين محمد سام و طايفهاى را كه مصاحب او باشند ، بگيريد . ايشان گفتند : فرمان برداريم . چون بر اين تدبير و تزوير مقرر گردانيدند ، دانشمند بهادر سوار شد و به حمام سر چهارسوى آمد . چون از حمام برآمد ، هندوى منجم را پيش خواند و گفت : رملى بزن و ببين كه ما را بدين حصار رفتن مصلحت هست يا نه ؟ هندوى منجّم رملى بزد و گفت : عزيمت رفتن حصار فسخ مىبايد كرد ؛ چه اين رمل نيك نيامده . مولانا وجيه الدين نسفى گفت كه اى امير به سخن اين رمّال پريشان حال كار مكن . [ 486 ] دانشمند بهادر پسر خود ، لاغرى ، را پيش خواند و با بيست تن از شجعان سپاه فرمود ، كه به حصار رود و در عقب او كاجوى را با مردى ده ديگر از كماة رجال بفرستاد و پس از وى منكوى را با مرد چند ديگر . چون لاغرى به حصار درآمد ، جمال الدين محمد سام به هشاشت تمام او را به بارگاه درآورد . از عقب او كاجوى و مينكوى را . در يك ساعت قرب هشتاد مرد دلاور دانشمندى در بارگاه جمع شدند . و جمال الدين محمد سام فرموده بود تا در بارگاه شراب و نقل مهيا كرده بودند ، و از بخور عود و مشك بارگاه را معطر گردانيده ، و مطربان خوشآواز را طلب داشته و فرشهاى ملوّن گسترانيده و اوانى زرين و سيمين مملو به فواكه نهاده . لاغرى و مصاحبان او به شراب خوردن مشغول گشتند ، و ساعت [ 487 ] به ساعت جمال الدين محمد سام پيش ايشان مىآمد ، و نعمتى مىآورد ، و خدمتى مىكرد . [ 488 ] دانشمند بهادر چون دو ساعت از روز منقضى شد - با صد و هشتاد مرد به حصار درآمد . جمال الدين محمد سام پيش دويد ، و شرايط تعظيم و تكريم به جاى آورد . دانشمند بهادر از سر غضب بانگ بر وى زد و گفت : اى تاژيك فضول معاند ! به چه دليرى و تمكين پيش من نيامدى ؟ ملك تو با همه ابهّت و جلالت از سخن [ 489 ] من تمرّد نجست . تو با چند تاژيك مجهول به شوكت خود مغرور شدهاى و پناه بدين حصار آورده و خود را در سلك معاندان پادشاه جهان منخرط گردانيدهاى . جمال الدين محمد سام گفت : اى خداوند ، من بنده بدان سبب به خدمت امير بزرگ عادل نيامدم كه مرا ملك فخر الدين سوگند داده است كه از اين حصار بيرون مرو . حق خدمت مأموران آن است كه سر از اوامر خداوندان نتابند و تا جان دارند ،