سيف بن محمد سيفى هروى

111

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

خرابى اين ولايت نيستم ؛ [ 467 ] اما اگر فرمان پادشاه را ديگر مىكنم ، فردا روز در معرض هلاكت مىافتم . اكنون ملك مرا به جاى فرزند است . اگر چند روزى به قلعهء امان‌كوه رود و از پسران من يكى را در شهر قايم مقام خود گرداند ، از مصلحت بعيد نبود . ديگر آنكه مرا بدان مأمور گردانيده‌اند كه معسكر در كنار آب آموى سازم ، نه در جوار شهر هرات . شيخ الاسلام پيش ملك فخر الدين آمد و هرچه از دانشمند بهادر شنيده بود ، به سمع او رسانيد . ملك گفت : هرچه كه شيخ الاسلام كه نيكوخواه مسلمانان و پناه عالميان است ، مصلحت بيند ، بر آن جمله بروم . شيخ الاسلام گفت : اى ملك اسلام ، مصلحت در آن است كه جنگ نكنى و اين چند دزد نكودرى بىباك بيرون فرستى و روز چند به قلعهء امان‌كوه روى ، تا چون اين سپاه پراكنده شوند ، به شهر آيى . ملك گفت كه دانشمند بهادر مىخواهد [ 468 ] كه مرا به مكر و غدر به دست آورد . شيخ الاسلام گفت كه از ابناء و اقارب دانشمند بهادر هركدام را كه ملك اسلام تعيين فرمايد - بگويم تا به اسم گروگان به شهر فرستد . ملك فخر الدين گفت : از پسران دانشمند بهادر ، لاغرى ، به قلعهء اسكلجه رود و طغتاى به شهر درآيد . چون من به قلعه روم لاغرى را باز فرستم . چون بر اين جمله مقرر داشتند ، [ دانشمند بهادر ] [ 469 ] مولانا وجيه الدين نسفى را فرمود كه عهدنامه‌اى بنويس ، از زبان من . مولانا عهدنامه‌اى در قلم آورد كه [ 470 ] : چون ملك فخر الدين به قلعهء امان‌كوه رود ، من كه دانشمند بهادرم ، به جاى حجّاب و نوّاب او بدى نكنم و هرنكويى و عاطفت كه از دست من برآيد ، در باب مردم شهر هرات مبذول دارم . و قصد حصار شهر نكنم . بعد از آن تمامت پسران و برادران و خويشا [ و ] ندان و ملوك و امراى سپاه خطوط و اسامى خود در آخر اين عهدنامه ثبت كردند . چون شيخ الاسلام قطب الدين آن عهدنامه به ملك فخر الدين رسانيد ، او نيز به خط يد خود وثيقت نامه‌اى نوشت كه : من كه ملك فخر الدين‌ام ، به جاى امير دانشمند بدى نكنم و چون سلامت به قلعهء امان‌كوه رسم ، اميرزاده لاغرى را بازگردانم . و مادام كه امير دانشمند بهادر بر سر رضا و وفا باشد ، و نهج پدر فرزندى را مسلوك دارد ، با او تخلف نكنم . بالله و اللّه تالله حقاثم حقا . [ 471 ] چون عهدنامه به دانشمند بهادر رسيد ، پسر خود - لاغرى را با ده تن از اكابر و اعيان سپاه به قلعهء امان‌كوه فرستاد و طغتاى را به شهر . ملك فخر الدين ، جمال الدين محمد سام را كه از خدمتگاران قديم او بود ، قايم مقام خود در شهر نصب گردانيد و گفت : مىبايد كه در كار محافظت حصار و دروازه‌ها شهر هيچ دقيقه را مهمل نگذارى و از ضبط امور شهر و بد و نيك و گفت‌وشنود رعيت غافل نباشى . چه دانشمند بهادر مرد گربز و مكّار است ؛