حسن حبيبى ومحمد باقر وثوقى

404

بررسى تاريخى ، سياسى و اجتماعى اسناد بندر عباس ( فارسي )

به ذهن متبادر نشود در نوشتن ، اين واژه را با املاى متفاوت ( صيد ) ثبت كرده‌اند كه در واقع تغيير شكل يافتهء واژهء « سيد » است . نوشتن اين واژه به صورت « صيد » فقط در املاى ايرانى رسم بوده و در دورهء قاجارى به شدت متداول شده است . ضابط : فراهم آورنده ، نگاهدارنده . نگاهدارندهء چيزى ، آنكه ضبط مدينه و سياست آن را از طرف سلطان بس باشد ، شحنه ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 9 ، ص 13337 ) طغرا : القابى كه بر سر فرمان پادشاهان مىنويسند ، صورتى مركب از چند خط عمودى منتهى به قوس گونه‌اى تودرتو و متوازى ، محتوى نام و لقب سلطان يا اميرى و آن را بر سر احكام و فرمانها مىنگاشتند و كار نگاشتن طغرا بيشتر منصب و شغلى خاص بوده ، بيرون از منصب و شغل كاتب و گماشتهء بدين كار را ، طغرانويس و گاه طغرايى مىناميدند و طغرا به منزلهء امضاء شاه يا امير و حاكم بود . ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، صص 41 - 13640 ) عريضه : نامه‌اى كه زيردستى به ما فوق و يا كوچكى به بزرگى نويسد . ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 10 ، ص 13981 . ) عشور : ده يك گرفتن از اموال كسى ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ص 14030 ) غنچه : تقريبا يك بغلهء كوچك است كه در تمامى موارد شبيه آن است بجز آنكه غنچه بطور معمول دو دريچه دارد . بين 15 تا 20 جاشو و از 20 تا 80 تن بار را حمل مىكند . مورد استفادهء آن در بارگيرى است . ( , p . 2322 پيشين The Gazetter . . . , ) قورخانه : زرادخانه ، جاى ساختن اسلحه . ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 11 ، ص 15691 ) كارپرداز : ( در اصطلاح وزارت خارجهء قديم ) آنگاه كه حق قضاء قونسولها در ايران بر جاى بود ، دولت ايران در هر شهرى از ايران يك يا چند تن مأمور داشت به نام كارپرداز مقابل قونسولهاى ديگر در آن شهر و كار او دفاع از حقوق يكى از طرفين بود ، آنگاه كه ايرانى باشند . ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ص 15829 ) كشتى آتشى : اصطلاحى است كه ساحل‌نشينان جنوب ايران به كليه كشتيهاى بخار اطلاق ميكنند . كشيكچىباشى : رئيس نگهبانان سلطنتى يا نگهبانان حكومتى در ولايات ، بالاترين مقام در كشيك‌خانه ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ج 11 ، ص 488 ) كلنل : صاحب منصبى در ارتش‌هاى اروپايى ، معادل سرهنگ ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ص 491 ) كماندان : 1 - فرمانده ، سركرده 2 - مسئول نظارت بر حفظ انتظامات و ديسيپلين نظامى ، تعيين قراولان و نظارت بر كار آنها و نگهدارى زندانيان نظامى ، نيز قلعه‌بيگى ، ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ص 493 ) كمندر آفچيف : Commander of Chief فرماندهى كل نيروهاى انگليسى در خليج فارس . كنسول : مأمورى كه كار رسمى او حمايت هم‌ميهنان خود و حفظ منافع آنها در كشور بيگانه مىباشد ، نمايندهء يك دولت در شهرى از كشورى بيگانه كه موظف است هم‌ميهنانش را تحت حمايت بگيرد و اطلاعات سياسى و اقتصادى را به دولت خود برساند . در عهد قاجاريه و اوايل دورهء پهلوى اين كلمه به صورت قنسول مستعمل بوده و فرهنگستان ، كنسول را جانشين آن كرد . ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 11 ، ص 16436 ) كوتيه : كوتيه از تمام جهات به غنچه يا بغلهء كوچك شباهت دارد ، به غير از آنكه به جاى قطعات مربع شكل چوبى در دماغهء خود يك ابزار خاص پرنده مانند دارد . اين ابزار مشخصهء اختصاصى كوتيه است كه در دنگى قرض گرفته شده است . در ساير موارد اعم از اندازه ، ضمائم ، تجهيزات ، نوع استفاده و تناژ ( ظرفيت حمل بار ) كاملا مشابه غنچه است . اين كشتى برخى اوقات در كويت ، بحرين و بوشهر ساخته مىشود . ( , p . 2324 پيشين The Gazetter . . . , ) گازت : روزنامه . ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 11 ، ص 16649 ) لاحم : بر وزن غانم ، گير كردن كشتى به زمين در دريا باشد . ( سديد السلطنه بندر عباسى ، محمد على خان ، يادداشت‌هاى سديد ، گردآورى ، تصحيح و تحشيه احمد اقتدارى ، پژوهشگاه سازمان ميراث فرهنگى ، چ 1 ، 1381 . ) ماشوه : از نظر طولى بين 20 تا 40 فوت متغير است . در قسمت انتها پهن و عريض و عقب آن مربعى شكل است با مقادير زيادى Sheer در برخى مواقع كاملا عرشه‌دار و در انواع كوچكتر نيم عرشه‌دار است . انواع بزرگتر آن داراى دو دريچه براى بار است . هدايت آن از طريق سكان و چرخ است ولى در انواع كوچكتر فقط از اهرم سكان استفاده مىشود . به عنوان يك قانون ، آنها تنها يك دكل دارند ولى در سواحل عربى انواع بزرگتر آن دو دكله هستند . آنها بادبانها و ضمائم بادبانى معمول را دارا هستند ، بر روى آنها يك دكل رو به جلو در قسمت جلو سوار شده است و علاوه بر نوع معمول بادبانها داراى يك نوع تركيبى از بادبانهاى سه‌گوش مىباشند . انواع بزرگتر آن جهت حمل بار ( بين 8 تا 10 تن ) و انواع كوچكتر آن براى ماهيگيرى استفاده مىشوند و بين 6 تا 12 نفر خدمه دارند و از انواع معمول در خليج فارس هستند . ( , p . 2325 پيشين The Gazetteer . . . , ) محجر كردن : محجر ساختن ؛ محجور و ممنوع كردن . ( لغت‌نامهء دهخدا ، ج 12 ، ص 17983 ) مصحوب پست : با پست ، همراه پست . به وسيلهء پست ( لغت‌نامهء دهخدا ، پيشين ، ص 18547 )