زين الدين محمود واصفى
507
بدايع الوقايع ( فارسى )
كه تكيه را رفت و روب مىدهد ، اين امر را به وى حواله نمودهايم . ميرزا پرسيدند كه : اين كيست ؟ پهلوان گفتند كه : درويش محمد است . ميرزا انگشت حيرت به دندان گرفتند و گفتند كه : او خردسال است ناگاه بىناموسى واقع شود . پهلوان عالم گفت : اميدواريم كه سبب آبرو و ناموس گردد . بعد از چهل روز ميرزا حكم فرمودند كه : كشتى گيرند . حوض باغ زاغان را خشك كرده بودند . در ته حوض ميدان كشتى مقرر شد . چون درويش محمد از جامه بيرون آمد ، گويا روح مجسمى بود و ميرزا فرمود كه : هيچ لذتى برابر آن نيست كه كسى نظارهء بدن درويش محمد نمايد و لهذا او را به تپچاق كشتى گيران ملقب گردانيده بودند . و پهلوان على روستاى در برابر او در كمال بى اندامى و ناهموارى نمود . القصه چون بهم درآويختند درويش محمد او را به مثابهء طفلى از زمين برگرفت و بر سر دست كرده چرخى زد و بر زمين انداخت كه صحن ميدان مثل كورهء سيماب در لرزه درآمد ، از [ پس ] سر تا به پاشنهء پا بر زمين نقش بست . غريو از خلق برآمد . پهلوان على برخاست و در گريه شد و گفت : شاها ، اين جماعت سحر كردند و مرا بستند كه مرا ياراى هيچ قوت و حركت نماند . ميرزا گفت : كه اينها مهملات است ، ديگر كشتى مىگيرى ؟ چون سه نوبت دستور است . گفت : شاها ، اگر من آدمى باشم همين بس است . ميرزا به امرا و اركان دولت گفت : هركه سر مرا دوست مىدارد به درويش محمد انعامى كند . چنين گويند كه قريب به صد هزار درم « 1 » به درويش محمد انعام شده بود . درويش محمد همهء آنها را به پهلوان على روستاى بخشيد و گفت : مرا همين آبرو بس است . او هم به اميدوارى به اين ديار آمده محروم نشود « 2 » .
--> ( 1 ) - ديگر نسخ : تنگه ( 2 ) - T : اضافه دارد : و اولتورغانلار آنينك مروتيغه انصاف قيليب هستى غه آفرين ديديلار