زين الدين محمود واصفى
301
بدايع الوقايع ( فارسى )
هرگروهى به گوشهء دگرند * در پس پردهء عفاف نهان در ميانشان ز زرورق بسته * پردهها دست قدرت يزدان نازكانند ليك سخت دلند * خود چنينند نازكان جهان هريك از نازكى « * » و لطف چنانك * بر لب هركه دربرى دندان بينيش همچو چشم ابن يمين * از گزند زمانه خونافشان شفتالوى آبدار لطيفش دلربائى بود « * * » كه خسته و دلشكستهء خود را پيوسته مستغرق نعمت وصال خود داشتى ، [ و ] تا او را به تيغ پارهپاره نساختى او را از دست نينداختى « 1 » طرفه معشوقى كه عاشق صفت بر سينهء خود الفى كشيده بود ، يا از شوق لعل مهوشان جيب خود تا به دامنش « 2 » دريده ، چاك گريبانش مىنمود . و مؤلف از براى شفتالو لغزى « 3 » گفته ، ذكرش در اين مقام مناسب نمود : شدم به باغ براى نظارهء چمنش * كه بود رشك رياض نعيم و انجمنش ز گوشهاى صنمى بر درخت جلوه نمود * كه آب در دهن آمد ز خوبى ذقنش چو يوسف است زليخا صفت ز شوق « 4 » بتان * عيان نموده نشانى ز چاك پيرهنش
--> ( 1 ) - P ، B : بگذاشتى ( 2 ) - P ، B ، B 2 : تا بدامان ( 3 ) - اين لغز را پيش از اين نيز در فصل ششم ص 134 آورده است . ( 4 ) - A ، C : عشق ( * ) س 4 ، هريكى از نازكى . . . ( * * ) س 7 ، دلرباى بود