زين الدين محمود واصفى

265

بدايع الوقايع ( فارسى )

نشيند . و گاهى ميل مىكرد كه در سايهء شكم اسد گردون « 1 » منزل گزيند . شدت گرما به مثابه‌اى بود كه زره بر پشت ماهى در قعر بحر محيط گداز مىيافت ، و حرارت [ هوا كرهء ] خاك را چون كورهء آهن مىتافت . از فرط حرارت بيم آن بود كه درّ يتيم در سينهء صدف ، چون اشك يتيم قطرهء آب گردد . و لعل در درج كان چون سرشك ديدهء عاشقان قطرهء خون شود . [ نظم ] هوا چون عشق جانان گرم بازار * ز آتش آب سوزان‌تر به صد بار ز تاب مهر آتش آب گشته * گدازان سيم چون سيماب گشته صدف را در ميان بحر ز خار * گهر در سينه همچون دانهء نار و در آن‌وقت از غايت سخونت ، اين سخن به طبيعت موافق گشته بود كه [ شعر ] : گرم چنان گشته كه گر در جهان * نار بگويند « 2 » بسوزد دهان « 3 » خلق كشان در پنه سايه رخت * سايه گريزان به پناه درخت شب شده چون روز وى اندر گداز * ( 47 b ) روز چو شبهاى زمستان دراز چون به مقتضاى قضاى الهى از دار الامان ولايت بخارا به بيابان تركستان درآمديم . بعد از چند روز به باديه‌اى رسيديم كه آب در وى بجز سراب « 4 » نبود ، و از آن لجهء خونخوار به غير از كاسه‌هاى سر سرگشتگان

--> ( 1 ) - P : در سايه شير گردون ( 2 ) - B 2 , A : آتش گويند ( 3 ) - T : زبان ( 4 ) - A : سرآب