زين الدين محمود واصفى
253
بدايع الوقايع ( فارسى )
كه رفع و دفع آن كدورت و كلفت نمايد « 1 » . گفتم كه : در عهد قديم مرد خوشطبعى لطيفى ظريفى بود ، و او را به جهت حوادث روزگار افلاسى دست داد . پيش پادشاه آن عصر رفت و گفت : شاها من نان و جغرات را خوب « 2 » مىخورم . پادشاه خندان شده گفت : نان و جغرات حاضر ساختند . آن شخص آن جغرات را لت كرده ، مقدارى آب در وى ريخت و نان را در وى تريد « 3 » كرد و رويمال بر وى « 4 » پوشيد و حكايت رنگين شيرين بنياد كرد . و بعد از اداى اين حكايت ، آن رويمال از روى كاسه برداشت و آن نان و جغرات را تناول كرد و پادشاه را دعا و ثنائى گفت . پادشاه را بسيار خوش آمد ، فرمود كه هزار خانى به وى ارزانى فرمودند . آن شخص را همسايهاى بود . ديد كه او را جمعيت وافر و حضور و فراغت متكاثر پيدا شد . پرسيد كه : فلان « 5 » ، احوال و اوضاع تو معلوم بود ، اين مال و منال ترا از كجا حاصل شد ؟ گفت : به ملازمت پادشاه شتافتم و نان و جغرات خورده جاه [ و ] ثروت يافتم . اين شخص نيز پيش پادشاه رفته نان و جغرات طلبيد . پادشاه اين مرد را مثل مرد پيشينه خيال كرد و فرمود كه نان و جغرات آوردند و پيش او نهادند . لقمهاى نان را در جغرات زده پارهاى بر زمين چكانيده و پارهاى در كنار خود انداخت ، و به مقدارى ريش خود را آلوده ساخت . پادشاه پرسيد كه : كار همين است . گفت : بلى . فرمود كه او را ده گردنى زدند و ده شلاقى ديگر مزيد ساخته ، او را از مجلس بيرون كردند . چون اين حكايت مذكور شد غلغله و غريو از مجلس برخاست « 6 » ، و جماعتى كه به حافظ نقار خاطرى « 7 » داشتند آن مقدار خنده و تمسخر كردند
--> ( 1 ) - B : رفع و دفع آن كدورت نمايد و كلفت را از دماغ برآرد ( 2 ) - نسخ ديگر : بسيار خوب ( 3 ) - B صفحه a 96 : تريت ؛ P : پاره ساخت ؛ T صفحهء a 135 : ميده تو غراب ( 4 ) - A : درى ( 5 ) - P : فلانى ( 6 ) - B : برخاست و طرفه هنگامهاى دست داد ( 7 ) - B : كينه و نقار داشتند ؛ T : كينه و نقار لارى بار ايردى