زين الدين محمود واصفى

252

بدايع الوقايع ( فارسى )

اين بگفت و سورهء اخلاص خواندن گرفت . آن جماعت حيران‌شده خندان گرديده ، دست از او بازداشتند . الحاصل كه به اين شيرين‌زبانى خود را از آن تلخ‌كامى خلاص گردانيد . حافظ ميراثى كه امام و نايب خان بود از حسد بىطاقت گرديد و پيراهن صبر او دريد و گفت : خانم ، من نيز از ديوانه حكايت خوبى ياد دارم اگر رخصت باشد به عرض رسانم . حضرت خان روى درهم كشيد و مقبوض گرديد و فرمود كه : بگوى . گفت كه : شخصى در هرات ديوانه گرديد او را در غريب‌خانه محبوس گردانيدند . وى را مصاحبى بود به ديدن وى رفت . آن ديوانه چون او را بديد خوشحال گرديد و او را در پيش خود طلبيد . چون به در خانه رسيد گفت : در اين خانه درآى . چون درآمد ، ديوانه پيش در را گرفت و كاردى به دست گرفته گفت كه : اگر از اين خانه بيرون مىروى ترا مىكشم . آن شخص ترسان در كنج خانه نشست و آن ديوانه به كارد زمين را كافت و پاره‌اى خاك توده [ كرد و بر بالاى آن تودهء ] خاك حدث كرد ، و آن را خمير كرد و گلوله‌ها ساخت ، و آن مصاحب خود را گفت : دهان خود را باز كن . آن شخص از ترس دهان باز كرد ، يكى از آن گلوله‌ها در دهان وى انداخت . اتفاقا حافظ در محاذى خان نشسته بود ، و اشارتى كه از ديوانه نقل مىكرد مشار اليه خان واقع مىشد . حضرت خان به مثابه‌اى تيره و مكدر شد كه گويا طشت خاكسترى بر سر وى ريختند . خان فرمود كه : تا مرد سخن نگفته باشد * عيب و هنرش نهفته باشد بعده فرمودند كه : امشب به غير مولانا واصفى در اين مجلس كسى حكايت نگويد . و فرمودند كه ( 44 a ) : حكايتى گويند بايد كه آنچنان « 1 » حكايتى باشد

--> ( 1 ) - A : آن‌جناب