زين الدين محمود واصفى

205

بدايع الوقايع ( فارسى )

غزل « 1 » آمدم داغ غم عشق تو بر دل هم‌چنان * جان به سروقد دلجوى تو مايل هم‌چنان چند روزى گرچه رفتم از درت ، هستم ولى a ] 116 [ T * بر سر كوى وفايت پاى در گل هم‌چنان من شدم آواره و مهجور از شهر و رقيب * وه كه دارد بر سر كوى تو منزل هم‌چنان از تو چشم مرحمت اى شوخ چون دارم كه هست * چشم مست فتنه‌انگيز تو قاتل هم‌چنان عالمى پا بستهء زنجير سوداى تو شد * زلف مشكين تو مىسازد سلاسل هم‌چنان يار گفت اى واصفى چندين فغانت بهر چيست b ] 77 [ B * آه كز حال دل من هست غافل هم‌چنان غزل اى خوش آن روزى كه در كوى تو راهى داشتم * هرزمان بر ماه رخسارت نگاهى داشتم سر به جمشيدم فرو كى آمدى روزى كه من * رو به خاك آستان چون تو شاهى داشتم وقت شد كز بند هجران سازيم ديگر خلاص * چون سزاى خويش ديدم گر گناهى داشتم با سگان آستانت روز و شب بودم مقيم * وه چه عز و دولت و اقبال و جاهى داشتم

--> ( 1 ) - اين غزل در C و B 2 نيست .