زين الدين محمود واصفى

143

بدايع الوقايع ( فارسى )

[ بيت ] « 1 » : اى عزيزان خبرى هست كه آن يار كجاست * منزل آن بت عاشق‌كش عيار « 2 » كجاست جواب مىشنيدم كه ، بيت : اى كه مىپرسى ز من كان ماه را منزل كجاست * منزل او در دل است اما ندانم دل كجاست « 3 » شخصى گفت : آن جوان را مقصود خمار مىگويند . در اين‌روزها از شهر سبز آمد و در پل سفيد مىباشد ؛ و در آنجا شرابخانه‌اى گشاده و خلق عالمى روى به آنجا نهاده . اگر آن شوخ شهرآشوب بر اين اسلوب باشد كه از زهد و صلاح [ و خير و فلاح ] اثرى باقى نماند . زاهدان و عابدان خرقه و سجاده از براى باده رهين خواهند نهاد ، و علماى اعلام كتب علوم شريعت را به باد نسيان خواهند داد . [ بيت ] : چشم اگر اين است و ابرو اين و ناز و عشوه اين * الوداع اى علم و دانش ، الفراق اى عقل و دين ( 31 b ) و دم‌به‌دم از صلحا و علما اين [ صدا و ] ندا خواهند شنيد ، [ بيت ] : در همه دير مغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى گرو باده « * » و دفتر جائى فقير و مولانا « 4 » عبد العلى بلخى از دل و دين نااميد شده ، متوجه پل سفيد شديم . چون به آنجا رسيديم ، خلقى را ديديم مست و سرانداز و از آتش عشق آن جوان در سوز و گداز . در آن دير چون قدم نهاديم جمعى از طلبه و اهل فضل را ديديم ، مانند برگهاى نرگس پهلوى هم نشسته ، جامى

--> ( 1 ) - T : كه مصرع ( 2 ) - A : عاشق‌كش اغيار ( 3 ) - از « جواب مىشنيدم . . . » تا اينجا در نسخه A نيست . ( 4 ) - A : ملانا ( * ) س 17 : جائى كرد باده