زين الدين محمود واصفى
121
بدايع الوقايع ( فارسى )
سمرقند ضايع نشود . در اين سخن بوديم كه از اطرافواكناف لشكر غلغله و نفير و فرياد داروگير برآمد گفتند كه : لشكر اوزبك رسيد . امير نجم گفت : عبيد را زنده بياريد « 1 » كه او را پيش شاه مىفرستم و ديگران را هرچه خواهيد كنيد . گفتند : كار از آن گذشته است كه شما اين گوئيد ، زود سوار شويد . ( 29 b ) امير محمد فرمودند كه : او را به تكليف تمام راضى ساختيم كه به كفش و توى پيراهن و سربرهنه سوار شود ، كه مىگفت : از اينها چه حساب [ كه ] از براى ايشان سوار بايد شد . الحاصل كه در حين سوار شدن او را از اسپ فروكشيدند و سر او را بريده بر نيزه كردند و دمار از روزگار ايشان برآوردند . [ بيت ] : سرى كز تكبر رسيدى به عرش * به زير قدم گشت چون سنگفرش امير محمد در سمرقند آن لغز نرد را كه « 2 » از برناچه شنيده بود با چند لغز ديگر طلبيده ، كتابت فرمود . و آن لغزها « 3 » اين است : لغز نرد فتاده چيست به بزم تو اى رفيع مكان * يكى سپهر مسطح در او « 4 » مه تابان مهى كه هست به زيرش « 5 » خجسته پنج هلال * كه جمله بر سر يك بدر كردهاند قران دو كوكب است « 6 » « * » در او منقلب ز حال به حال * چو مهر و مه كه به طاس فلك بود غلطان
--> ( 1 ) - A : گيريد بياريد ( 2 ) - B 2 : كه نزد امير نجم ثانى ( 3 ) - A : لغز ( 4 ) - نسخ ديگر : برو ( 5 ) - B 2 ، C : به دورش ؛ T : مديرش ( 6 ) - نسخ ديگر : كوكب است ( * ) س 19 : دو كوكبى است