پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

91

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

پااوسانياس در كار خود درمانده ندانست در چنين هنگامه سختى چه چاره كند و اين بود كه كسى از دنبال آتنيان كه در راه بودند فرستاده دستور داد باز ايستند تا همراه او باشند . بدينسان خود او با بازمانده سپاه روى به پلاتاى آورد و چشم آن داشت كه آمومفاريتوس نيز جنبش نموده راه بيفتد . در اين ميان روز فرا رسيد و ماردونيوس كه از اين جنبش يونانيان آگاهى داشت سپاهيان خود را به صف نهاده و بر سر لاكيدومنيان تاخت و چنان خروش و هياهويى برانگيختند كه پيدا بود در انديشه جنگ نيستند ، بلكه چنين مىپندارند كه يونانيان مىگريزند و انديشه دنبال كردن و پايمال نمودن ايشان را دارند . ولى به زودى خطاى خود را دريافتند . زيرا پااوسانياس همين كه چگونگى را دانست به سپاهيان فرمان ايست داد و دستور داد كه هر دسته‌اى صف آراسته آماده جنگ بايستد . ولى يا از جهت برآشفتگى كه از رهگذر آمومفاريتوس داشت و يا از جهت سراسيمگى كه از نزديكى ناگهان دشمن دچار گرديده بود فراموش كرد كه علامت به همه يونانيان بدهد . از اينجا بود كه يونانيان به زودى و همگى در يك جا به يارى او نشتافتند بلكه دسته‌هاى كوچكى و پراكنده به آنجا مىرسيدند . با آنكه جنگ درگرفته بود و آتش كارزار شعله مىزد . پااوسانياس قربانيها مىكرد ولى فال نيكى نمىيافت و از اين جهت به لاكيدومنيان دستور مىداد كه سپرهاى خود را به روى پاها گزارده نگران او باشند و با دشمن هرگز نياويزند و چون او بار دوم به قربانى پرداخت در اين هنگام سوارگان به حمله پرداختند و كسانى را از دسته لاكيدومنيان زخمى گردانيدند . در اين حمله و كشاكش بود كه كاليكراتيس « 1 » كه مرد زيبا ديدار و بسيار خوشرويى در سپاه يونانيان بود تيرى به او برخورد و چون به حال جان دادن افتاد چنين گفت : من هرگز غصه مرگ را ندارم . زيرا از خانه خود به همين آرزو بيرون آمده‌ام كه در راه نگهدارى يونان جان ببازم . ليكن غصه آن را دارم كه كارى از پيش نبرده مىميرم . راستى هم هنگام بس سختى فرا رسيده و ايستادگى كه مردم نشان مىدادند در خور شگفتى بود . زيرا آنان در برابر حمله‌هاى دشمن آرام ايستاده نگران اجازه از خدايان و سردار خود بودند .

--> ( 1 ) . Callicrates