پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

88

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

از اين جهت دست از شكيبايى برداشته بران سر شد كه بار ديگر جنگ را دنبال كند ولى مىخواست كه هنگام دميدن آفتاب از روداسوپوس گذشته و يونانيان را غافل‌گير ساخته به يك ناگاه بر سر آنان بتازد و اين قصد خود را شبانه به سركردگانى كه زيردست او بودند باز نمود . همان شب هنگام نيم‌شب سوارى نهانى به لشكرگاه يونانيان آمده چون به نزديك پاسبان رسيد چنين گفت كه مىخواهد آريستيديس آتنى را ديدار كند و چون آريستيديس خبردار شده به شتاب نزد او آمد آن سوار چنين گفت : من الكساندر پادشاه ماكيدونى مىباشم و اينكه در چنين هنگامى خود را به خطر سختى انداخته‌ام براى دلبستگى است كه به شما دارم . من ترسيدم كه هجوم ناگهانى ايرانيان سامان شما را به هم بزند و نتوانيد بدانسان كه مىبايد جنگ كنيد . بدانيد كه ماردونيوس فردا جنگ آغاز كرده به هجوم خواهد برخاست و اين نه از آن جهت است كه اميد به پيشرفت خود دارد يا اينكه دليرى او را به اين كار برانگيخته است بلكه از كمى آذوقه ناگزير است كه به كوشش برخيزد . با آنكه پيشين‌گويان او را از هجوم منع كرده‌اند . وحى نيز چنين كارى را دستور نمىدهد و اين است كه سپاهيان همه نااميد و دلشكسته مىباشند بااين‌حال او ناگزير از جنگ كردن است و گرنه به نايابى آذوقه دچار خواهد گرديد . اين سخنان را گفته از آريستيديس خواستار گرديد كه اين نيكى را فراموش نگرداند ولى به هيچ كس باز نگويد . آريستيديس پاسخ داد كه پنهان كردن آن از پااوسانياس كه سردار همگى است درست نخواهد بود ولى از ديگر كسان پاك پنهان مىدارم تا هنگامى كه جنگ به پايان برسد و در آن هنگام اگر يونانيان فيروز درآمده بودند راز را آشكار بايد كرد كه همگى از اين نيك‌خواهى شما خرسندى نمايند . سپس پادشاه ماكيدونيا بر اسب خود نشسته بازگشت و از آن سوى آريستيديس به چادر پااوسانياس رفته او را از چگونگى آگاه ساخت و او سركردگان را نزد خود خوانده دستور داد كه سپاه را به صف بگذارند . در اينجا هيرودوتس چنين مىنويسد كه پااوسانياس با آريستيديس گفتگو كرده چنين خواست كه آتنيان جاى خود را تغيير داده دست راست لشكر را بگيرند تا در برابر خود