پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
417
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
زن جوان از شنيدن اين خبر غش كرده بيهوش افتاد و تا ديرزمانى نه تكانى مىتوانست و نه زبان به سخن باز مىكرد و سپس چون با سختى بسيار به هوشش آوردند دانست كه جاى گريه و شيون نيست و بىدرنگ بهپا برخاسته از ميان شهر روى به سوى كنار دريا نهاد و همينكه بدانجا رسيد پومپيوس او را در آغوش كشيده و پهلوى خود فرونشاند و او فريادكشان گفته : آرى آقاى من ، اين از تيرهبختى من است كه شما بدينسان پايين افتاده به يك كشتى بىارجى نيازمند شدهايد با آنكه پيش از زناشويى با من همراه پانصد كشتى جنگى تا اين جزيره سفر مىكرديد . بااينحال ديگر چرا به سراغ من آمدهايد ؟ ! چگونه مرا ترك نكرديد كه با بخت تيرهء خود كه شما را به آن حال انداخته در اينجا بمانم ؟ ! آخ تا چه اندازه خوشبخت بودم اگر پيش از آنچه خبر مرگ پوبليوس از پارثيا بيايد مىمردم ! چه اندازه خرسند بودم اگر بدانسان كه قصد داشتم خود را از پى به او مىرسانيدم ! ولى نگو من بايستى بمانم و مايه بدبختى بزرگترى گردم و پومپيوس بزرگ را نيز تيرهروز گردانم . مىگويند پومپيوس چنين پاسخ داد : كورنيليا ! از آن فيروزبختى كه پيشآمده بود شما پنداشتهايد مگر ما هميشه فيروزبخت خواهيم ماند ، آدميان همواره بايد گرفتار اين حوادث باشند و هر زمان بايد كوشش از دست ندهند . بدانسان كه آن توانايى و فيروزى آسان از دست رفت آسان نيز مىتواند دوباره به دست بيايد . كورنيليا كس فرستاده نوكران و ابزار و خواسته خود را از شهر خواست . در اين ميان مردم شهر نيز بيرون آمده براى سلام نزد پومپيوس رسيدند و او را به درون شهر خواندند ، ولى پومپيوس نپذيرفته به آنان پند داد كه از قيصر فرمانبردارى نمايند و از او نترسند زيرا قيصر مرد بسيار نيكوكار و مهربانى است . سپس روى به كراتيپوس « 1 » فيلسوف كه همراه ديگران از شهر به ديدن آمده بود گردانيده به ايرادگيريهايى پرداخت و سخنانى درباره « حكمت خداوندى » مىگفت . كراتيپوس به احترام او از گفتگو خوددارى كرده با سخنانى دلدارى داد . چرا كه گفتگو و كشاكش را در چنان حالى نابجا و بى جا مىديد . و اگر مىخواست پاسخى به ايرادهاى او بدهد بايستى بگويد :
--> ( 1 ) . Cratippus