پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
392
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
در اين نمايشها و ورزشها شهرت پومپيوس بيش از پيش گرديد و از آن سوى كينهها نيز روى داد از اين جهت كه او كارهاى خود و لگيونها را به ديگران و جانشينان خود سپرده و خويشتن در ايتاليا به همراهى زن جوان خود با گردش و خوشى روز مىگزارد و اين خود يا از آن جهت بود كه زنش را بىاندازه دوست مىداشت و دل به او باخته بود و يا از اين جهت كه آن زن دل به اين باخته و او را براى سفر آزاد نمىگذاشت . بههرحال جدايى از يكديگر نمىتوانستند و اين خود مايه شگفت بود كه زنى با آن كمسالى با اين شوهرى به اين سالخوردگى بدانسان علاقه مىورزيد و اين نتيجه پايدارى او در وظيفه شوهرى و زندارى و ميوه نيكو رفتارى وى بود . زيرا هميشه با نرمى و مهربانى رفتار مىكرد ، به ويژه با زنان و از اينجا آنان را به سوى خود مىكشيد چنان كه داستان فلوراى « 1 » روسپى بهترين گواه اين سخن مىباشد . يك روز در انجمنى كه آيديل برمىگزيدند ناگهان زد و خوردى روى داد و چند تن در پهلوى پومپيوس كشته گرديدند و اين بود كه رختهاى پومپيوس خونين گرديده دستور داد كه آنها را عوض كنند و چون نوكران رختهاى او را به خانه آوردند و شتابزده و سراسيمه به اين سو و آن سو مىدويدند و قضا را آن بانوى جوان اين هنگام آبستن هم بود و چون چشمش به آن رختهاى خونين افتاد و آن شتاب و تلاش نوكران را مىديد به يكباره افتاده غش كرد كه با سختى توانستند دوباره او را به هوش بياوردند و از اين حادثه رنجور افتاده بچه را بيانداخت . آن كسانى كه پومپيوس را از رهگذر بستگى او با قيصر نكوهش مىنمودند از جهت دلبستگى به اين بانو معذورش مىداشتند . سپس او بار ديگر آبستن گرديد و دخترى زاييد ولى در بستر زائويى بدرود زندگى گفت و بچهاش چند روز بيشتر پس از وى زنده نبود . پومپيوس براى خاك سپردن او در سراى خويش بسيج همه چيز كرده بود . ولى مردم بر او چيرگى كرده و جنازه را از دست او گرفته رسم سوگوارى را در ميدان مارس ( بهرام ) به جا آوردند و در اين كار احترام خود آن بانوى جوان مرگ بيشتر منظور بود تا احترام پومپيوس كه در آنجا بود . پس از اين پيشآمد ناگهان در شهر تكانى پديد آمد و اين از جهت طوفان آيندهاى بود كه
--> ( 1 ) . Flora