پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
349
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
رفته از تيررس جلوتر باشند . در اين ميان ديد كه سوارگان سنگين ابزار كه خود سرآمد لشكر بودند به پاى يك پشتهاى رانده شده كه بالاى آن سطح هموارى به مسافت نيم ميل مىباشد و بالا رفتن بر آن پشته سخت آسان است از اين جهت سوارگان ثراكى و گالاتى خود را بدانجا دواند كه پهلوى آن سوارگان ايستاده و شمشيرهاى خود را با گرزهاى آنان توأم گردانند . اين دسته سوارگان تنها ابزارى كه براى جنگ با دشمن يا نگهدارى خود داشتند گرز بود و ابزار ديگرى را نداشتند و اين به جهت سنگينى بىاندازه آن گرزها بود . سپس خود او با دو گوهورت به سوى كوه شتافت و چون سپاهيان حال او را ديدند كه پياده از كوه بالا مىرود و از كوشش باز نمىايستد آنان هم از دنبال وى بس چابكانه از كوه بالا رفتند و چون بر تپه كوه رسيدند لوكولوس با صداى بلند داد زد : اى برادران سپاهى ! ما فيروزمنديم ! اين گفته بر سوارگان درست ابزار حمله برد و بر سپاهيان دستور داد كه بر رانها و ساقهاى ايشان زخم بزنند چرا كه از همه تنها اين دو جا باز و در خور زخم زدن بود . ولى اين دستور بى جا بود . زيرا آن سوارگان نايستادند تا روميان به آنان برسند بلكه روى به گريز آورده با اسبهاى سنگين خود بر روى تيپهاى پياده افتادند و آنان را از سامان انداختند . بدينسان سپاه به آن بزرگى شكست يافت بىآنكه چندان كشته شده يا زخمى گردانيده شود . ولى در ميان گريز كشتار بزرگى رويداد . زيرا آنان كه در پى گريز بودند از انبوهى و سنگينى سپاه خود راه گريز را بسته داشتند . هنوز در آغاز شكست تيكران همراه چند تن آماده گريز كرديد . ولى چون ديد كه پسرش در خطر است تاج را از سر خود برداشته با ديده اشكبار به او داده گفت : اگر مىتوانى خودت را از راه ديگرى برهان . ليكن آن جوان جرأت اين را نداشت كه تاج را بر سر بگزارد . آن را به يكى از نوكران امين خود سپرد كه نگهدارد . قضا را اين مرد دستگير شده نزد لوكولوس آوردند كه بدينسان تاج تيكران هم به دست روميان افتاد . گفتهاند در اين جنگ بيش از صد تن پياده نابود شدند و از سواره جز دسته اندكى رهايى نيافت . اما از روميان صد تن زخمى گرديده پنج تن كشته شد .