پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
321
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
چادر خود بيرون نيامده و خود را به روى زمين انداخته به سپاهيان پيام فرستاد كه اگر شما به گذشتن از گانگ راضى نشويد من از رنجهاى گذشته شما هم خرسندى نخواهم نمود . زيرا بازگشتن ما از اينجا خود دليل شكست خواهد بود . و ليكن سپس چون پافشارى دوستان خود را ديد و نيز سپاهيان در برابر چادر او گرد آمده زاريها مىنمودند ناگزير شده و با آنان همداستان گرديد . ولى خوددارى از اين نكرد كه در آنجاها يادگارىهاى دروغآميز و فريبكارانه از خود بگزارد تا در زمانهاى آينده مردم او را و كارهايش را بسيار بزرگتر و باشكوهتر بشناسند . مثلا زرههايى بسيار بزرگتر از آنكه سپاهيان او مىپوشيدند و لگام و ابزارهاى ديگر اسب بسيار بزرگتر از آنكه داشتند ساخته در اينجا و آنجا پراكنده نمود . نيز در آنجاها قربانگاهها براى خدايان بنياد نهاد كه هنوز در زمان ما پادشاهان پرايسيان به هنگام گذشتن از رود سر در برابر آنها فرو مىآورند بدانسان كه رسم يونانيان بوده . آندرو كوتوس در آن هنگام پسر بچهاى بوده و آلكساندر را در آنجا ديده . گفتهاند بارها مىگفته كه الكساندر بسيار اندك مانده بود كه خود را پادشاه همه آن سرزمينها گرداند . پادشاه آن زمان بسيار خوار و در نزد مردم مبغوض بوده و اين در سايه بدى زندگانى او بوده است . پس از اين كارها الكساندر خواست اقيانوس را هم ديده باشد اين بود دستور داد كشتيهايى ساختند و او در آنها نشسته تماشاكنان رود را مىپيمود ، ولى اين كشتىرانى او پاك بيهوده و بىسود نشد . زيرا در چند جا از اين سو يا از آن سو به خشكى درآمده شهرهاى استوار بگشاد ليكن در محاصره يك شهرى از آن ماليان كه مردمى از هنديان و به فزونى دليرى مشهور بودند ، خود را به خطر سختى انداخت . بدينسان كه چون شهر را تيرباران كرده جنگجويان شهرى را دور راندند . خود آلكساندر نخستين كسى بود كه از نردبان بالا رفت و همينكه پاى او به ديوار رسيد نردبان بشكست و او در آنجا تنها ماند و از سوى ديگر شهربانان از پايين او را به تير باران گرفتند . در چنين هنگام سختى او خود را نباخته كارى كه كرد اين بود كه از آن بالا جهيده خود را به ميان دشمنان انداخت و اين خوشبختى او بود كه بر روى پاهاى خود افتاده و قضا را از