پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
322
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
درخشندگى زره او شهريان چنين مىپنداشتند كه روشنايى از او برمىجهد يا خود چيز سراپا روشنى ميانه او و ايشان حايل است و به اين پندار ترس گرفته از گرد او پراكنده شدند . ليكن سپس چون دو تن از پاسبانان خاص به الكساندر پيوستند و آن ترس از شهربانان دور شد به جنگ پيشآمده دست به دست نبرد نمودند و سخت مىكوشيدند كه او را با نيزه يا شمشير زخمى سازند . الكساندر دليرانه مىكوشيد و خود را نگه مىداشت تا يكى از شهربانان از دور تيرى انداخته و چنان زور نمود كه پيكان از زره گذشته در ميان دندههاى او زير سينه جا گرفت . اين زخم چندان سخت بود كه الكساندر خوددارى نتوانسته و خود را پس كشيده زانو به زمين نهاده بايستاد . آن تيرزن چون چنين ديد با شمشير كشيده بر سر او تاخت و خودكار او را مىساخت . اگر نبود كه پئوكستيس « 1 » و ليمنائوس « 2 » كه هر دو زخمى بودند ، خود را به ميان انداختند . ليمنائوس نزديك به مرگ بود . ولى پئوكستيس ايستادگى كرده يارى نمود تا الكساندر آن شهربان را بكشت . بااينهمه هنوز او از خطر نرست . زيرا گذشته از زخمهاى ديگر كه برداشته بود ناگهان گرزى بر گردنش زدند كه ديگر خوددارى نتوانسته ناگزير شد به ديوار تكيه نمايد . ولى باز با دشمنان روبرو ايستاده جلوگيرى مىكرد تا در اين ميان ماكيدونيان راه پيدا كرده به درون ريختند . و به گردش درآمده او را كه اين زمان پاك هوش خود را باخته بود به چادرى فرستادند و در سراسر لشكر شهرت يافت كه او كشته شده . و چون خواستند تير را از تن او درآورند چون تير بس بزرگ و كارگرى بود و در ميان استخوان استوار شده بود ، در ميان كار از حال رفت و نزديك به مردن بود تا پس از درآمدن تير دوباره به حال خود برگشت . اگرچه خطر گذشت ولى چون سخت ناتوان شده بود تا ديرزمانى بيرون نيامده به آسودگى مىپرداخت تا روزى آواز ماكيدونيان را در بيرون شنيد كه براى ديدن او گرد آمده بودند و او بيرون آمده قربانيهايى براى خدايان كرده زود بازگشت . در اين گردش دريايى الكساندر در اين سو و آن سوى خشكى يك رشته شهرهاى مهمى را به دست آورد . هم در اين گردش او بود كه ده تن از فيلسوفان هندى را دستگير كرد ، زيرا آنان مردم را بر وى شورانيده كار را بر ماكيدونيان سخت مىگردانيدند . اينان را « گومنوسوفى » مىناميدند .
--> ( 1 ) . Peucestes ( 2 ) . Limnaems