پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

309

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

ليكن در اين هنگام پيش‌آمد ديگرى به آن كار افزوده شده بدينسان كه ليمنوس « 1 » نامى از ماكيدونيان از مردم خالاسترا نقشه‌اى براى كشتن الكساندر كشيده و جوانى را به نام نيكوماخوس « 2 » از نقشه خود آگاه ساخته او را نيز به همدستى دعوت نمود . نيكوماخوس دعوت او را نپذيرفته از سوى ديگر چگونگى را با برادر خود بالينوس « 3 » نامى در ميان گذاشت و همراه او بيدرنگ نزد فيلوتاس رفته به او آگاهى دادند كه كار مهمى روى داده و خواستار شدند كه آنان را نزد پادشاه ببرد تا چگونگى را به خود او بگويند . ولى دانسته نيست كه به چه علتى فيلوتاس گوش به درخواست آنان نداده به عنوان اينكه پادشاه سرگرم كارهاى مهمترى مىباشد آنان را از خود دور ساخت و بار ديگر كه آمدند باز همان پاسخ را شنيدند . آنان از پا نيفتاده به ميانجيگرى كس ديگرى از نزديكان پادشاه اجازه يافته نزد او رفتند و چگونگى را بازگفتند و هم آگاهى دادند كه دوبار نزد فيلوتاس رفته‌اند و او همراهى به كار ايشان نكرده است . الكساندر سخت برآشفت و سپس كه ديد سپاهى براى گرفتن ليمنوس رفت و وى به دفاع برخاسته ايستادگى كرد تا كشته گرديد ، خشم او بيشتر شد . چرا كه ديد راهى براى پرده برداشتن از روى چگونگى كار باز نماند . از آن سوى همين‌كه خشم پادشاه بر فيلوتاس دانسته شد دشمنان ديرين او فرصت به دست آورده زبان به بدگويى باز كردند . از جمله چنين مىگفتند : اين نشدنى است كه مرد گمنام و بىارجى همچون ليمنوس سر خود به چنين گناه بزرگى دليرى نمايد . بىشك او ابزارى بيش نبوده كه ديگرى به كارش مىبرده . اين است كه بايد سخت جستجو كرده ديد چه كسانى سود خود را در نهان داشتن آن داستان مىدانسته‌اند و چون يك بار گوش پادشاه را براى شنيدن چنين سخنان گوشه‌دارى باز ديدند هزار گونه دليل ياد كردند بر اينكه شك به سوى فيلوتاس مىرود و سرانجام فيروز شدند كه اجازه گرفته فيلوتاس را به شكنجه بكشند . اين كار با بودن همه سركردگان انجام مىگرفت و خود آلكساندر از پشت پرده گوش مىداد و چون شنيد كه فيلوتاس زبونى مىنمايد و با زبان لابه و پستى با هيفاستيون گفتگو مىكند پرده را شكسته بيرون آمد و به فيلوتاس رو كرده چنين گفت :

--> ( 1 ) . Limnus از Chalastra ( 2 ) . Nicomachus ( 3 ) . Balinus