پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
310
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
فيلوتاس تو بدينسان بزدل و زنكردار بوده و به كار به آن بزرگى و بيمناكى دست زده بودى ؟ پس از كشتن او بيدرنگ آدم فرستاده پدر وى پارمنيو را نيز در ماد بكشتند . اين پارمنيو كسى بود كه در امان فيلوتاس دليريهايى از خود نموده و كهنترين دوست الكساندر بود و او بود كه الكساندر را براى لشكركشى به آسيا دلير ساخت . از سه پسر او كه در ميان سپاه بودند دو تن پيش از آن در جنگ كشته شده بودند هم اكنون خود او با پسر سومى كشته گرديد . پس از اين پيشآمد بسيارى از نزديكان الكساندر بر خود ترسيدند . از جمله آنتيپاتر سخت رميده به استوار كردن جايگاه خود كوشيد و در نهان به چارهجوييها برخاست . « 1 » چندى از اين پيشآمد نگذشت كه داستان اندوهناك كليتوس روى داد كه اگر كسانى تنها به شنيدن بسنده نمايند از اين پيشآمد فيلوتاس بدترش خواهند شمرد . ولى بايد زمان را سنجيده و علت داستان را درست دانست . چگونگى اين است كه براى پادشاه ميوههايى از كنار دريا ارمغان آورده بودند و آن چندان تازه و شاداب بود كه پادشاه در شگفت شده كسى دنبال كليتوس فرستاد كه آمده آن ميوهها را ببيند و بهرهاى براى خود دريابد . كليتوس در اين هنگام به قربانى پرداخته بود و چون آن پيام را شنيد بيدرنگ به نزد پادشاه شتافت و سه سر گوسفند كه براى قربانى كردن آماده نموده و آب قربانى بر روى آنها ريخته شده بود از دنبال او آورده مىشدند . الكساندر چون چگونگى را دانست از كاهن خود آريستاندار و از كلئومانتيس « 2 » لاكيدومينى پرسشهايى كرد و آنان هر دو آن را فال بد دانستند و چون خود الكساندر سه روز پيش خواب بدى درباره او ديده بود بيدرنگ دستور داد كه قربانيهايى براى تندرستى كليتوس بكنند . خواب او اين بود كه ديد كليتوس نالان و گريان پهلوى پسران پارمنيو كه مرده بودند نشسته است . بههرحال كليتوس تا انجام قربانيها نايستاده نزد الكساندر بازگشت و الكساندر كه از قربانى كردن به كاستور « 3 » و پولوكس « 4 » بازگشته بود با هم نشستند و چون بزم از باده گرم گرديد
--> ( 1 ) . در اينجا از ترجمه چند سطرى چشم پوشيدهايم . ( 2 ) . Cleomantis ( 3 ) . Castor ( 4 ) . Pollux