پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
239
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
و چون مردم فارساليا « 1 » مانع بزرگى در برابر او شده فشار سختى به سپاه مىدادند و راه براى گذشتن باز نمىكردند او پانصد سواره را برگزيده و خويشتن همراه آنان به جنگ برخاسته فارساليان را به شكست و راه را باز كرد و يادگارى به نام فيروزى در آنجا برگماشت . خود او بر اين فيروزى ارج بسيارى مىنهاد زيرا با يك دسته اندكى بر لشكرى چيره در آمده بود كه هميشه خود را بهترين سوارگان يونان مىشماردند . در اينجا ديفريداس « 2 » ايفور نزد او آمده پيغامى را كه از اسپارت آورده بود بگذاشت . بدين عنوان كه او لشكر بربويوتيا بكشد ، اگرچه خود او عقيده داشت كه اين كار به هنگام ديگرى كرده شود ولى از ايفوران فرمانبردارى نمود و به سپاهيان خود نطق كرده چنين گفت : كنون هنگام آن رسيده كه شما كارى را كه از آسيا از بهر آن بازگردانيده شدهايد انجام دهيد . سپس كسى را فرستاده دو دسته از سپاهيانى را كه در نزديكى كورنثيس بودند به يارى خود خواند . در اسپارت نيز به نام پشتيبانى از او اعلانى پراكنده نمودند كه هر كه داوطلب باشد در زير دست پادشاه كار كند نام خود را بنويسند و چون دستهاى از جوانان را داوطلب اين كار يافتند پنجاه تن از ايشان را برگزيده به نزد اگيسيلاوس فرستادند . آگيسيلاوس ترموپلاى را به دست آورده از فوكيس آسوده و بىجنگ بگذشت و همينكه به بويوتيا رسيده چادر خود را در نزديكى خايرونيا برافراشت كه ناگهان آفتاب گرفته شد و در همان هنگام خبر از دريا رسيد كه در كنيدوس فارنابازوس و كونون كشتيهاى اسپارتى را شكستهاند و خود پيساندير « 3 » فرمانده كشتيها كشته گرديده است . از اين خبر سخت دلگير گرديده زيرا گذشته از زيانى كه به توده رسيده خود او از زيانى خاص بهره مىبرد . ولى چون جنگ با دشمن نزديك بود براى آنكه اين خبر مايه دلشكستگى سپاهيان نباشد دستور داد كه آن را پوشيده دارند و چنين منتشر سازند كه فيروزى بهره اسپارتيان بوده است و خود او تاجى از گل بر سر نهاده به قربانيها پرداخت و از گوشت آنها براى دوستانش فرستاد .
--> ( 1 ) . Pharsalia ( 2 ) . Diphridas ( 3 ) . Pisander