پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

211

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

اين بود كه هميشه انديشه برانداختن او را داشت و به چنين كارى از آن جهت دليرى مىكرد كه گمان مىكرد در نتيجه آن به والاترين جايگاهى در جهان خواهد رسيد . در ميان پرستاران او زنى به نام گيگيس « 1 » بسى ارجمند بود و بيش از ديگران به وى نزديكى داشت و چنان كه دينون مىنويسد تهيه زهر به همدستى او شده بود . ولى كتسياس اين اندازه مىگويد كه گيگيس از داستان آگاهى داشت و اين آگاهى نه به رضاى او بود . به گفته او تهيه زهر را بليتاراس « 2 » كرده بود و اين بليتاراس را دينون ملانتاس « 3 » نام مىبرد . بارى پاروساتيس و استاتيرا از ديرزمانى باز با هم آمد و شد كرده گاهى در يك جا بر سر سفره مىنشستند ولى چون با همه آشتى هنوز به يكديگر دلگرمى نداشتند اين است كه از ترس يا از احتياط بر سفره بايستى هر دو به يك ظرف دست دراز نمايند و از يك ور آن ظرف بخورند . در ايران مرغكى هست كه در شكم آن هيچ‌گونه ناپاكى پيدا نمىشود و همه آن چربى و گوشت است . از اينجا چنين مىپندارند كه خوراك آن مرغ هوا و آبش شبنم مىباشد . نام آن رهونتاكيس « 4 » مىباشد . كتسياس چنين مىگويد كه پاروساتيس مرغى را از اين جنس با كارد دو پاره كرد كه يك پاره آن پاكيزه و بىزيان و پاره ديگر آلوده به زهر بود خود او تكه بىزيان را خورده تكه آلوده به زهر را به استاتيرا داد . ولى دينون نه پاروساتيس بلكه ملانتاس را مىنگارد كه مرغ را دو تكه كرده تكه زهرآلود آن را به استاتيرا داد كه چون از اثر آن به حال مرگ افتاد خود از سختى درد و از پيچ و تابى كه در روده‌ها و معدهء او پديد آمده بود هوش در سر نداشت تا بداند آن حال از كجا آمده ولى پادشاه كه بر سر او فرا رسيد از آگاهى كه از بدنهادى و بيباكى مادر خود داشت بدگمان گرديد بيدرنگ به جستجو و بازپرس پرداخت و همه بستگان پاروساتيس را كه بر سر سفره او خدمت مىكردند دستگير نموده به شكنجه كشيد . ولى پاروساتيس گيگيس را در خانه نزد خود

--> ( 1 ) . Gigis ( 2 ) . Belitaras ( 3 ) . Melantus ( 4 ) . Rhyntaces گمان ندارم از چنين نامى در فارسى امروزى و در زبانهاى بومى شهرهاى ايران نشانى پيدا شود .