پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
210
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
مىگويد : من اين نيكيها را با دستور و خواهش پاروساتيس انجام مىدادم و چون گذشته از خوراكهاى ديگر روزانه خوراكى از گوشت ران براى كليارخس فرستاده مىشد پاروساتيس دستور داد كه كارد كوچكى درون آن خوراك جا داده بفرستند . بدين منظور كه كليارخس خود را كشته از شكنجههاى بىرحمانهاى كه پادشاه براى او در انديشه داشت آسوده باشد ولى كليارخس ترسيده از خودكشى باز ايستاد . مىگويد در نتيجه ميانجيگرى پاروساتيس پادشاه وعده داد كه بر كليارخس ببخشايد و سوگند بر اين ياد كرد . ولى پس از ديرى در سايه دخالت استاتيرا همه آن دستگيران به جز از مينون « 1 » را بكشت . مىگويد از اين سپس بود كه پاروساتيس هميشه در پى فرصتى بود كه استاتيرا را نابود سازد و زهر براى او تهيه ديد . ولى اين سخن باورنكردنى است . اگر به راستى مقصود اين است كه پاروساتيس براى خواستن كينه كليارخس به كشتن زنى كه همسر قانونى شاه و مادر وليعهد و شاهزادگان بود دليرى كرده بايد گفت كتسياس سخن پاك بىبنيادى . رانده و مىتوان گفت كه اين بخش داستان كتسياس خود سوگوارى بر كليارخس مىباشد نه تاريخنگارى . چه او مىخواهد ما باور كنيم كه چون سرداران يونانى كشته شدند گوشتهاى آنان بهره سگان و مرغان گرديده كه از هم دريدند . به جز كليارخس كه چون تن او به زمين افتاد ناگهان تند بادى برخاسته و خاك بسيارى با خود آورده و روى آن لاشه را پوشانيده پشتهاى بر روى آن پديد آورده شد . پس از ديرى خرماهايى در آنجا افتاده از هستههاى آنجا انبوهى درخت روييده و از هر سوى سايه بر روى گور مىانداخت ، چندانكه پادشاه چون آن را ديد دانست كه كليارخس بر گزيده خدايان بوده و از كشتن او سخت پشيمان گرديد . پاروساتيس از ديرزمانى با استاتيرا كينه داشت هميشه آتش رشك در دل وى فراوان بود . زيرا مىديد كه شكوه و نيروى خود او از نوازشى است كه ارتخشثر به پاس مادرى از او دريغ نمىسازد ولى شكوه و نيروى استاتيرا بر روى بنياد استوارى از مهر و اعتماد گزارده شده و
--> ( 1 ) . Menon