پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
209
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
قضا را تاس با پاروساتيس بازى كرد و او بازى را برد و ماساباتيس را كه از خواجهسرايان شاه و از آن پنج تن نام برده نبود درخواست . پادشاه او را به دو واگزاشت . پاروساتيس براى آنكه پادشاه قصدش را درنيابد بيدرنگ ماساباتيس را به دست دژخيمان سپرده فرمان داد كه زنده پوست او را بكنند و چون آن چنان كردند لاشه او را به روى سه چوبى گزارده پوستش را جداگانه روى سه چوب بگسترد : اين كار كه شد پادشاه سخت برنجيد و بر پاروساتيس خشمگين گرديد . ولى پاروساتيس با خنده و شوخى پيش آمده به پادشاه مىگفت : راستى تو مرد بسيار خوشبختى هستى و اين است كه از گم كردن يك خواجهسراى پير پليد تا اين اندازه به هم برآمدهاى . ولى من با آنكه هزار در يك از دست دادم باز با بخت خود سازش و آشتى دارم . پادشاه از اينكه بدانسان فريب خورده سخت دلتنگ بود ليكن به خاموشى مىگراييد . اما استاتيرا آشكار دشمنى با پاروساتيس كرده سخت خشمناك بود از اينكه او به كينه كشته شدن كوروش يك خواجهسراى درستكار و وفادار پادشاه را بدانسان بيرحمانه و نامردانه كشته . سپس حادثه ديگرى كه رويداد آن بود كه تيسافرنيس كليارخس و سركردگانى ديگر را فريب داده با سوگند دروغى آنان را نزد خود خواست و چون بيامدند همه را دستگير كرده با بند و زنجير نزد ارتخشثر فرستاد . كتسياس مىگويد كليارخس شانهاى از او خواست و چون او درخواست را انجام داد كليارخس با آن شانه سر خود را شانه كرده شادمان گرديد و به پاداش آن انگشترى به كتسياس داد كه نزد خويشان و دوستان او در اسپارت نشانه سپاسمندى باشد و بر روى نگين آن صورت يك دسته از زنان را رقصكنان نقش كرده بودند . مىگويد سپاهيانى كه همراه كليارخس در بند بودند هميشه خوراك روزانه او را كه فرستاده مىشد مىدزديدند و جز مقدار كمى به او نمىدادند . كتسياس مىگويد : من اين نابسامانى را رفع كرده چنين قرار دادم كه به كليارخس خوراك بهترى فرستاده شده و براى سپاهيان خوراك جداگانه ببرند كه ميان خودشان بخش نمايند .