پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

166

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

كورش نيز كسى را فرستاد همان خواهش را كرد . ولى چون چنين قانونى در ميان ايشان بود كه يك تن نمىتوانست دوبار به سردارى برگزيده شود از آن سوى نمىخواستند كه در خواست همدستان را نپذيرند . اين بود عنوان فرماندهى را به يك آراكوس « 1 » نامى داده لوساندير را به نام جانشينى او فرستادند . ولى همه‌گونه اختيار به دست لوساندير سپردند و بدينسان او روانه لشكرگاه گرديد . ولى كسانى كه بزرگوارى و پاكدلى را در يك سردار شرط مىشمارند چون او را با كاليكراتيداس به سنجش مىنهادند تفاوت را بسيار مىديدند زيرا لوساندر حيله و نيرنگ به كار برده بسيارى از كارها را به دروغ و فريب پيش در هر كار مىبرد و به جا كه راستى و داد گرى سود داشت دست به دامن دغلكارى مىزد و در جاىهاى ديگر از آن روى بر مىگردانيد . به عبارت ديگر او راست را بر دروغ برترى نمىنهاد بلكه راست و دروغ هر دو را يكى شمرده هر كدام باعث پيشرفت كار بود سودمند مىدانست و گرنه ناسودمند مىشمرد . كسانى كه مىگفتند : پسران هركولس در جنگ نيرنگ به كار نمىزنند او بر اين سخن مىخنديد و چنين مىگفت : در جايى كه پوست شير نرسد بايد از پوست روباه بر سر آن دوخت . چنان كه رفتار خود او در داستان ميلتوس « 2 » به همين راه بود . زيرا به دوستان و بستگان خود وعده داده بود يارى به آنان كرده ريشه حكمرانى توده را از آن شهر براندازد . و دشمنان ايشان را از شهر بيرون راند و چون شنيد كه دو دسته با هم آشتى كرده كشاكش را به كنار نهاده‌اند چنين وانمود كه از آن آشتى خرسندى دارد ولى در نهان كسانى را برانگيخت كه بار ديگر كشاكش را دنبال كنند و سپس كه بار ديگر دو تيرگى پيش آمد بيدرنگ به شهر شتافت و چون كسانى از آنان كه دوباره به كشمكش برخاسته بودند نزد وى آمده و زبان به نكوهش آنان باز نمود ، ليكن در نهان به ديگران اطمينان داده مىگفت : من با شما هستم از هيچى نترسيد . همه اين كارها از بهر آن مىكرد كه سردستگان توده ترس نكرده از شهر نگريزند بلكه در آنجا ايستادگى كرده و همگى با دست او كشته شوند چنان كه ايستادند و كشته شدند .

--> ( 1 ) . Aracus ( 2 ) . Miletus