آرتور كرستين سن ( مترجم : رشيد ياسمى )
497
ايران در زمان ساسانيان ( فارسي )
برآمد ، همه بر سر كار شدند و درازدستى پيش گرفتند و نوشروان را به چشم كودكى نگاه مىكردند . « هر كس پنداشت انوشروان را بر تخت نشانده است ، اگر خواهد او را پادشاه دارد و اگر نخواهد ندارد . » يكى از ستمكارهترين بزرگان سپاهسالارى « 1 » بود ، كه كس از او « توانگرتر و با نعمتتر نبود و نوشروان او را والى آذربايجان كرده بود و در همه مملكت هيچ امير از او بزرگتر و با عدالتتر و خيل و تجمل نبود » . وى را آرزو چنان افتاد ، كه مر خويشتن را باغى و نشستنگاهى سازد . كلبه و زمين پيرزنى مانع كار او بود و چون پيرزن راضى به فروش نشد ، سپاهسالار آن كلبه و زمين بظلم ازو بگرفت . پيرزن درماند ، خود را پيش او افكند ، كه يا بها بده يا عوض ، در او ننگريست . هرگاه ، كه اين سپهسالار برنشستى و بتماشا و شكار شدى ، پيرزن بر سر راه او بانگ برداشتى و بهاى زمين طلبيدى جوابش ندادى و اگر با خاصگيانش گفتى ، گفتندى بگوييم و نگفتندى . تا دو سال برآمد ، پيرزن عاجز شد و طمع از انصاف وى ببريد . پس برخاست و برنج و دشوارى از آذربايجان بمداين شد ، چون درگاه نوشيروان بديد ، گفت مرا نگذارند ، كه در اين سراشوم . تدبير من آنست ، كه در صحرايى او را ببينم و قصد خود بر وى عرض كنم - پيرزن خبر يافت كه نوشيروان بفلان شكارگاه ميرود . بدان شكارگاه شد و آن شب آنجا بخفت . روز ديگر نوشيروان دررسيد . بزرگان بپراكندند و به شكار مشغول شدند و نوشيروان با سلاحدارى بماند . پيرزن چون ملك را تنها بديد ، گفت اى ملكداد اين ضعيفه بده . نوشيروان سوى او راند و قصه او بستد و بخواند . گفت دل مشغول مدار كه مراد تو حاصل كنم . آنگاه فرمان داد تا آن پيرزن را به مهر ده سپارند . چون نوشيروان از شكار بازگشت پيرزن را در خانه فراشى جاى داد و در انديشه بود ، كه چه چاره كند ، تا حقيقت اين حال معلوم شود ، چنان كه بزرگان ندانند . پس ملك غلامى بآذربايجان فرستاد تا به ظاهر وضع شهر و حال غلهها و ميوههاى ايشان را ببيند
--> ( 1 ) - بدون شك سپاهسالار و سپاهبذ مىباشد ( معنى هر دو كلمه يكيست ) .