جورج ناتانيل كرزن ( مترجم : غلام على وحيد مازندرانى )
468
ايران وقضيهء ايران ( فارسي )
ماههاى زمستان سرزمينى غالبا بىرنگورو و خالى از آب و درخت تصور و درست همچنين قضاوت كردهاند . در حينوحالى كه چشم انسان از يكنواختى بيابانهاى آن خسته مىشود و اين بيابانها نيز به دامنههاى جبال خشكوخالى منتهى مىگردد كه برآمدگيهاى باريك آن مثل استخوانهائى از لاى ورقههائى از خاك سر برمياورد ، ولى در فاصلهء چند ميلى قسمت بيشتر همين مناظر بىدرخت كه فقط با يك رشتهجبال عظيم از هم جدا شده است ايران ديگرى هست كه از جهت وفور آب به حدى غنى است كه هواى مالارياخيز از مردابهاى آن متصاعد است و جنگلهاى آن نيز به قدرى انبوه است كه با آسانى و بىتلاش به درون آنها راه نمىتوان يافت و در رنگآميزى آنچنان آشوبگرى طبيعى ديده مىشود كه مسافر تقريبا بىاختيار خواهد پنداشت كه او را در عالم خواب به اقليمى استوائى انتقال دادهاند . اين وضع و حال طبيعى فوقالعاده و تغيير و تفاوت حيرتآورى است كه در ولايات بحرى شمالى مازندران و گيلان ديده مىشود . مازندران مشتق از دو كلمه : ماز ( كلمهاى پهلوى يا فارسى به معنى كوه ) و اندرون ( يعنى داخل و درون و اندرون ، مسكن زنان است ) رشتهء اراضى بين كوه و درياست . گيلان را عموما از كلمهاى به معنى گل ميپندارند كه تسميهء متناسبى مينمايد از آن جهت كه در اين منطقه گل در همهجا نيك فراوان و نمايان است و سياحى با حسننيت و آزموده آنجا را ( گيلان مهآلود و مرطوب و موذى ) ناميده است ، اما اين اشتقاق را بعضى از صاحبان نظر مردود تلقى كردهاند و اينجانب اطمينان ندارد كه به جاى آن شاهد و دليل ديگرى پيشنهاد كرده باشند . اين اصطلاح بدونشك از كلمهء گيله كه قومى ساكن كرانههاى جنوبى بحر خزر بودند گرفته شده است و آنها نام خود را بر دريا و سرزمين و محصول ممتاز محلى گذاشتهاند « 1 » صفات بارز اين دو ولايت اگر يكسان نباشد بقدرى مشابه
--> ( 1 ) - ماركوپولو در سفرنامهء خود درياى خزر را بحر گيلان و ابريشم آنجا را هم گيله نام برده است .