على اصغر شميم
511
ايران در دوره سلطنت قاجار ( فارسي )
تجار و اصناف را تشكيل ساخت تا آنان را به مخالفت با مشروطه و مجلس برانگيزد . كارگردان اين صحنه تراژدى - كمدى يكى از تجار تهران به نام ملك التجار بود . دكتر ملكزاده در اينباره مىنويسد : « اين جماعت را به تالارى كه شاه در آن جلوس كرده بود ، بردند . ملك التجار كه در صف مقدم قرار داشت و رياست طبقهى تجار را عهدهدار بود ، همينكه از دور چشمش به محمد على شاه كه در روى يك صندلى زرنگار قرار گرفته بود افتاد ، دستها را به سوى او دراز كرد و با يك صدايى كه آثار عجز از آن هويدا بود گفت : يا ربى اغفر ذنوبنا اى پروردگار من گناهان ما را ببخشاى و به خاك افتاد . تجار مشروطهخواه به حدى از رفتار اين مرد پستفطرت متأثر شدند كه سيد مرتضوى با صداى بلند گفت : اى كپك اغلو ( يعنى : اى پدرسگ . ) آن جماعت در مقابل تخت محمد على شاه دست بسته صف كشيدند و ملك التجار عريضهاى را كه قبلا با دقت تهيه كرده بود ، قرائت كرد . مضمون آن عريضه به حدى تملقآميز بود كه شنيدن آن عرق بر جبين شنونده مىآورد . مفهوم آن بدگويى از مشروطه و قانون اساسى و انزجار عموم تجار و كسبهى تهران از حكومت ملى و مجلس شورا بود . . . غفلتا صدايى از ميان آن جماعت بلند شد و گفت : قربان آنچه حضور مبارك عرض كردند فقط نظر شخص ايشان بود ، ملت ايران مشروطهخواه است و طالب مشروطه است و اگر كسى به غير از اين حضور مبارك عرض كرده است . اين صداى يك نفر تاجر مشروطهخواه به نام ميرزا ابو القاسم اصفهانى بود كه به قيمت جان خود ، صداى آزاديخواهان ايران را بدون خوف و وحشت در دربار ايران منعكس نمود . . . محمد على شاه بعد از يك دقيقه بهت و سكوت به خود آمد و براى آنكه گفتهى ميرزا ابو القاسم در خارج انعكاس پيدا نكند ، حرف او را نشنيده گرفت و چند كلمه سر و ته شكسته در حالىكه خود نمىفهميد چه مىگويد به زبان آورد و سپس با سردى آن جماعت را مرخص كرد و اين خيمهشببازى هم بدينترتيب خاتمه يافت » . پس از زدوخوردهاى شديد تبريز و رسيدن عين الدوله به آن شهر چون آن مرد سنگدل راه آذوقه را بر مردم شهر بست ، آزاديخواهان و مردم دلير آن شهر ، سخت در مضيقه افتادند و عدهاى از نمايندگان آذربايجان كه پس از انحلال مجلس به تبريز رفته بودند و جمعى از سران مليون در تلگرافخانه اجتماع و تلگرافاتى به تهران مخابره كردند . اما در همان اوقات يعنى اوايل فروردين سال 1277 شمسى ماه صفر 1377 قمرى ميرزا مصطفى آشتيانى و عدهاى پيروانش كه در حضرت عبد العظيم پناهنده شده بودند ، به دست عدهاى از اراذل و اوباش و به اشارهى شاه كشته شدند و بار ديگر پايتخت به جوش و خروش درآمد . در تبريز هم چند روز پس از حادثهى تهران باسكرويل ، معلم مدرسهى آمريكايى تبريز كه فوجى از جوانان پرشور را براى