احمد على سپهر ( مورخ الدوله )

63

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )

واحه در ميان كوير ميگردند بتصور اينكه روسها آنجا نخواهند آمد . بيست روز بعد روسها با 150 نفر عده و مسلسل به او حمله ميكنند . او پول و اسلحه را در تپه‌ها چال و تا آخرين فشنگ مدت دو روز و نيم با روسها ميجنگد و بعدا شبانه فرار مىكند يك نفر كشته دو نفر زخمى داده ولى خودش سالم مانده و با بقيه نجات پيدا ميكنند اما راهزنان بر آنها راه مىبندند و تيرى به ريه او اصابت نموده و شخصا به مداواى خود ميپردازد . او مجددا يكسال در بلوچستان و بعد مدتى در ايران ميجنگد در اثر خيانتى بدست انگليسها افتاده و آنها وى را بروسها تحويل ميدهند . من بعد از مدت مديد نامه از دكتر بكر مشعر بر سلامتى او دريافت داشتم و مطلع شدم كه در نارگين در سواحل بحر خزر زندگى مىكند . اما دسته اصلى ما كه به طرف مشرق ميرفتيم يك بار نزديك بود گرفتار روسها شويم ولى از تاريكى شب استفاده كرده و به راه خويش ادامه داديم . شش روز در بيابان به قصد گمراه كردن روسها جولان ميداديم و پس از برخورد بيك قافله ديگر كه به بيرجند ميرفت راه خود را به سمت شمال تغيير داديم و اين تغيير دائمى مسير موجب ناراحتى افراد دسته‌هاى نيدرماومن شده بود ، در نزديكى خط جبهه دشمن كه محل تردد روسها و انگليسها بود وارد يك قريه سرحدى شده و بلافاصله از ورود و خروج ساكنين قريه جلوگيرى كرديم و در آنجا دو نفر خارجى مظنون به جاسوسى را اسير كرديم . بالاخره از گردنه‌هاى زير يك برج سنگى بدون تصادف عبور و دشمن را پشت سر خود گذاشتيم سپس بيك ده رسيديم اهالى به ما علوفه و آذوقه نميدادند خوشبختانه توصيهء كه از يك دوست متنفذ ايرانى بعنوان ارباب مباشر آن ده از طهران با خود داشتم موجب تغيير رويه اهالى گرديد و شب بعد بافغانستان رسيديم يعنى روز بيست و دوم اوت 1915 ساعت 9 شب از نقطه كه روى نقشه سرحد افغانستان ناميده مىشود عبور كرديم . در افغانستان پس از چند روز كه در بيابانها بىآب مانديم بالاخره به ده ( پره ) اولين جائى كه بشرى در آن يافت ميشد رسيديم . مردم آنجا خيلى خونسرد بما برخورد كردند . بعد از ظهر در اثر سروصدا از خواب بيدار شديم معلوم شد ورود ما را به نايب السلطنه كه فرمانده كل هرات بود اطلاع داده بودند و او بلافاصله عده از نجباء را به پيشواز ما فرستاده بود رئيس اين عده ما را بنام مهمانان حكومت افغانستان دعوت كرد و روز بعد به صورت يك قافله مفصل و مجلل به سمت هرات حركت كرديم . مخصوصا لباسهاى عالى ما بسيار جلب توجه كرده بود و همه بما سلام داده احترام فوق العاده مينمودند هرات شهر سبز و خرمى بود و ما تا هفتم سپتامبر 1915 در آنجا مانديم و به مدت 24 روز در ميان گردنه‌ها و جبال خشگ افغانستان مركزى با مرارت زياد راه پيموديم . بالاخره روز 30 سپتامبر از دور سواد شهر كابل نمودار گرديد . مهماندار ما گفت عمارت بربر شاه را براى شما معين كرده‌اند . آن روز نتوانستيم به شهر وارد شويم زيرا ميخواستند جاده تا دو ساعتى شهر را مفروش سازند و گارد احترام بگذارند . فرداى آن روز نيمساعت راه به شهر مانده اتباع ترك كه از فينه سرشان شناخته ميشدند باستقبال ما آمده بودند . بعد از آن عده معدودى كه آرتش افغان را تشكيل ميدادند با سروصداى زياد به معيت تركها رژه رفتند . در پى آنها ما از ده كوچكى كه خارج شهر كنار ديوارهاى قصر بربر شاه قرار داشت حركت كرديم . مردم براى ما فرياد شادى ميزدند و از قيافه آنها پيدا بود كه ورود ما را مقدمه تغيير اساسى در زندگى و آتيه خود ميدانند چون وارد عمارت شديم عده زيادى از اعيان و رجال با لباسهاى مخصوص ما را پيشواز كردند در سالن مركزى وسائل پذيرائى و خوراكى مفصل چيده بودند . روز بعد متوجه شديم كه عده اطريشى در آنجا هستند كه از اسارت در روسيه بافغانستان فرار كرده بودند در ضمن صحبت با آنها معلوم شد هريك از حرفه و صنعت خود استفاده كرده در آنجا مشغول به كارهاى مهمى شده بودند . هدف اصلى من كه ملاقات با امير بود فرا ميرسيد . در سرزمينى مثل افغانستان تمام روابط فقط بستگى به ديدوبازديدها و ملاقات‌هاى خصوصى دارد و توصيهء شخصى تأثير كاملى ميبخشد . حكمران اين عصر افغانستان امير حبيب اللّه بود كه در قلعه خودش زندگى ميكرد و در آنجا يك مريضخانه و حرمسرا و خزانه و مقدارى چادر و خرگاه براى محافظين وجود داشت . در خارج قلعه نيز كاخ جديدى به طرز اروپائى آماده كرده بود . امير يك اتومبيل داشت و حتى بين كاخهاى خود هم با ماشين حركت ميكرد . هميشه جلو نزد راننده مىنشست و پشت سر يكى از فرزندان و آجودانش با مسلسل دستى مينشستند امير در ( 1915 ) 46 سال داشت از پشت عينك طلائى چشمانش هوش سرشارى را نشان ميداد . امير حاكم جان و مال مردم بود و تنها او حق عكاسى داشت دواخانه منحصر افغانستان از آن او بود و نسخه‌ها فقط به اجازه شخص او پيچيده ميشد چون تمبر جمع ميكرد كسى جرأت نداشت تمبر و اشياء عتيقه داشته باشد . اما ظاهرا امير خود به تغيير جبرى اوضاع پىبرده و ميخواست عده از جوانان را كه بخارج رفته بودند در امور مملكت شركت دهد . جانشين او برادر كوچكش نصر اللّه بود كه بعنوان نايب السلطنه قسمتى از امور مملكت را اداره ميكرد . وى مردى بسيار مقدس بود و يك مرتبه در خفا براى من درد دل كرد كه آرزو دارد به صورت يك درويش براى اسلام كار كند . او سعى داشت افغانستان را از نظر اسلامى قوى نمايد . وليعهد عنايت اللّه معين السلطنه لقب داشت و فرمانده كل كابل و حومه بود . چون امير شخصا علاقمند به سياست و صنعت بود لذا فرماندهى ارتش را به فرزند بزرگ خويش محول كرده بود پسر دومش عين الدوله يك شاهزاده آرام و باهوش و طرفدار تركها بود هميشه يك آجودان ترك داشت و تركى را خيلى خوب ميدانست .