احمد على سپهر ( مورخ الدوله )
406
ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )
مخسب و ميارام تا مرد را * بياموزى آئين ناورد را بباريد چون ابر اندر بهار * برافراخته كاخ دشمن شرار چو فرمان شه مرد جنگى شنيد * دل مرد جنگى ز جا بردميد زمين را ببوسيد در پيش شاه * همانگه برون رفت از بارگاه برون رفت و كار سپه ساز كرد * در مرگ بر بدكنش باز كرد سپاهى كه همواره پيروز باد * بهنگام كوشش جهانسوز باد سپه را چو بر خويشتن گرد كرد * فزونتر ز اختر بر اين گرد گرد بيامد دمان تا بايوان شاه * كه تا بشنود باز فرمان شاه بنزديك اورنگ آمد دلير * بر اورنگ بنشست ارغنده شير سخنگو گشادش زبان در سپاس * ثنا گفت شه را فزون از قياس كه شاها سپهرت پرستار باد * ترا بخت همواره بيدار باد به روى تو چشم جهان باد باز * ز ديدار تو مگسلادش نياز بسى سال بايد كه گردنده چرخ * زمينها دهد از چنين شاه برخ همان تو دير آورد روزگار * بديرى پذيرد زمين چون تو بار فرازد از آن سوى عيوق سر * چو گيرد ز مى چون تو اختر ببر ترا پاك يزدان بدان آفريد * كه گيتى بشوئى ز ديو پليد بميدان درون گر بديدى سوار * چه تو خيره ماندى يل اسفنديار به دو ديده مهر شه باز كرد * زبان با گهر سفتن انباز كرد بفرمان چنين گفت سرجيك را * كه ياد آورش صرب و بلجيك را پراكنده كن هرچهاش لشگر است * فروگير جائى كش آبشخور است برانگيز هرچند دريا بود * غبارش ز بن تا كه صحرا شود بشه گفت سالار كايدون كنم * كه مغز از سر خصم بيرون كنم پرستار تو چون بجنبد ز جاى * كه بندد ابر ديو پوينده پاى چو كو بد بفرتو چاكر دهل * شود پاى بدخواه ستوار شل دهد بهمن و هرمزم ياورى * باقبال شه اندرين داورى بگيرم چو چنبر بپيرامنش * برارم ز سر اندر اهريمنش گدازمش چون موم گر آهن است * بدرمش بر تن و گر جوشن است چه ديوار اسكندر از گرد خويش * كند باره سخت اين تيره كيش ببخت تو از بن براندازمش * ابر خاك تيره نگون سازمش بفر تو كز چرخ والاتر است * بدرم سپاهش و گر اختر است سپاهش فزونتر ز استارهگير * دژم روى و بدخوى و پتيارهگير چو من تاختن آورم در نبرد * ستاره شده محو بينى چو گرد چنان بفشرم از نهيبش گلو * كه چشمش شود چون دو پر خون سبو چه در چشم دشمن چه در چشم دوست * بلند است هركو دليريش خوست كه آزادمردى بمال اندر است * بجز جنگ كانجا دهش با سراست بدستورى قيصر تاجدار * ز ايوان برون رفت سالار يار نيوشيد فرمان شه بىدرنگ * بفرمان شه سوى ميدان جنگ چو آمد ز ايوان شه سوى راه * همى داشت فرمان و آئين نگاه بزد بانگ بر لشكر شيردل * كه تازيد بر قوم پيمانگسل خروشيد چون من خروشم همه * بكوشيد چون من بكوشم همه شما ويژهپروردگان شهيد * زنيد و كشيد و دميد و دهيد شما ژرمنىزاده آزادهايد * كه بر مهر شه از شكم زادهايد همه يكدل و يك نهاد آمديد * چو خورشيد روشننژاد آمديد برآريد سر از كمنگه همه * بتازيد بر دشمن شه همه